"بوس" شاعر، روانشناس و شوخ
کريستيان شتريش
ترجمه و تلخيص کامبيز گيلانى
مردى به شدت به دکارت مى انديشد: " من فکر مى کنم، پس من هستم!" اما حالا که "من اصلاً فکر نمى کنم . . . پس من نيستم!" مرد عميقتر در خود فرو مى رود: "اما وقتى به خودم مى گويم که فکر نمى کنم، در واقع دارم فکر مى کنم! آها! پس من هستم!" و گل از گل اش شکفته مى شود.
اين نکات را بطور محسوسى در آثار "بوس" مى توان ديد. آدمهاى "بوس" مى نشينند يا دراز مى کشند و در همين حال غرق انديشه اند. آنها مايوس اند، خسته از تمدن و روان پريشند، با اين وجود بشدت تشنه ى زندگى. ....با تلفيقى از طنز و تصويرى اصيل از چهره فرانسوى، "بوس" به آن گروه از مردمى مى پردازد که ظاهراً از عقلى سليم برخوردارند. او در قالب تصاوير خويشتن دار، بدون آنکه درصدد تفسير آنها باشد، به آنها پرداخته است. او زندگى و تلاش انسان را به تصوير مى کشد. تصاويرى در چهارچوب خطوطى شکسته، کوتاه و در عين حال پرمحتوا. داستان هايى که او با تصاويرش خلق کرده است، نيازى به پايان ندارند، آنها چنان واقعى هستند که حضور نتيجه گيرى در آنها ضرورتى نمى يابد.
"ژان موريس بوسک"١ در ٣٠ دسامبر ١٩٢٤ در شهر "نيم"٢ در جنوب فرانسه چشم به جهان گشود. کودکيش را در "اگويو" گذراند، بعدها در همانجا به دانشکده فنى راه يافت اما کارش ساختن شراب بود. در سال ١٩٤٤ لباس سربازى پوشيد و به هندوچين رفت و مدال افتخار "کور آدوگه"٣ را دريافت کرد اما او خود را سزاوار دريافت آن مدال نمى دانست چرا که او اين مدال را بخاطر اينکه ١٦٠ روز به زندان مخالفين افتاده بود دريافت کرده بود. "بوس" از خود فريبى فاصله مى گرفت.
در سال ١٩٤٨ سرخورده از راهى که رفته بود به خانه پدرى بازگشت و دوباره به کار شراب سازى پرداخت. پس از مدتى از کارهاى جسمى فاصله گرفت، بدون اينکه به کلاسى رفته باشد بطور تفريحى پيانو مى زد و شروع به تصوير کشيدن و نقاشى کرد. در مورد خودش مى گفت "درست مثل انسان غارنشين آغاز کردم!"
در سال ١٩٥٢، مجموعه يى مشمل بر ٤٩ کارش را در روزنامه پيچيد و با خود به پاريس برد، در آن زمان مجله "پارى ماچ" آثار هنرمندان جوان را به چاپ مى رساند، در نوامبر همان سال، "پارى ماچ" در شماره ١٩٣ خود يک صفحه کامل از آثار "بوس" را به چاپ رساند."بوس" در پاريس ماندگار شد و بزودى با "شاول"٤ آشنا شد. "بوس" از او بعنوان استاد خودش ياد مى کرد. ديرى نپائيد که با "سامپه"٥ هم آشنا شد. در مطلبى که در ماه مه ١٩٧٣ در شماره ١١٤٠ "اکسپرس" به چاپ رسيده بود، "سامپه" در مورد "بوس" نوشته بود که: " او، من و عده ى ديگرى از تازه کارها به هم رفيق شده بوديم ... "بوس" علاقه درونى عميقى به تماشاگران داشت. او براى تصويرهائى که مى کشيد، بشدت دل مى سوزاند و از خود حساسيت نشان مى داد. او تصاويرش را روى کاغذهاى صاف و شفاف مى کشيد، براى اينکه روى اين نوع کاغذ با فشارى اندک به نوک قلم مى شد تصاويرى روشن و محکم بوجود آورد. اما در مورد ايده!، واى از ايده! او هميشه نگران اين بود که مبادا نتواند ايده مناسبى داشته باشد. او را همهى همکارانش دوست داشتند، بعضى ها حتى در حد عشق و ستايش"او با مجله ها و روزنامه هاى معروف فرانسوى مثل، "پارى ماچ"، "فرانس دو مانش" و بعدها "فرانس ابزرواتوار"، "لويى"، "لوموند"، و "اکسپرس" همکارى مى کرد. نشريات خارجى هم شروع به چاپ و تجديد چاپ آثار او کردند و ديرى نگذشت که آوازه ى آثار او برسر زبانها افتاد.اولين مجموعه کارهاى او با عنوانهاى: "پيروزى ويکتوريا "٦ ( فلدافينگ - ١٩٥٥)، "کوچکترين هيچ"٧ (پاريس -١٩٥٩)، "اولين انسان" ٨( زوريخ - ١٩٥٨) و "مرگ در تيران"٩ (پاريس - ١٩٥٩) به چاپ رسيدند.در سال ١٩٥٨ ارتش فرانسه او را به خاطر "طراحى تصاويرى ناخوش آيند!" در مورد ارتش، که در مجله "فرانس ابزرواتوار" به چاپ رسانده بود، به دادگاه کشاند. دادگاه راى به محکوميت "بوس" داد و او را به يک ماه زندان و پرداخت ٠٠٠/٣٠٠ هزار فرانک جريمه محکوم ساخت.همکارى "بوس" با "کلود شوبليه"١٠ و "ژان هرمن"١١ در سال ١٩٥٩ موجب خلق فيلم کارتونى ارزشمندى به نام "سفر به بوسکاوى"١٢ شد. اين فيلم در فستيوال ونيز به دريافت جايزه "اميل کل"١٣ نائل آمد.آثار او در نمايشگا هاى گرافيک -طنز و انتقادى - به نمايش گذاشته مى شد. او به دريافت جوايز ارزشمندى چون "گرانپى دو لو مورنوآ"١٤ هم نائل آمد."بوس" بيمار بود، بيمارى که براى پزشکان بصورت معمائى درآمده بود. او به "انتيبه"١٥ در جنوب فرانسه و در کنار سواحل مديترانه نقل مکان کرد. بشدت ضعيف شده بود تا حدى که نمى توانست درست بنشيند و يا راه برود و سرانجام در ماه مه سال ١٩٧٣ در همان شهر درگذشت .
او در نامه اى به مادرش نوشته بود که: " من زندگى را بدون اميد نمى توانم تحمل کنم"در آثار "بوس" هيچ چيز بد و ضّد انسانى به چشم نمى خورد، او هميشه به انسانيت اقتدا مى کند در عين حال به عقل و درماندگى ظريف او."شاول" از دوستان "بوس" در مورد او گفته است که: "بوس تا آنجا که در توانش بود، شاعر، روانشناس و همزمان انسانى شوخ طبع بود و بيشتر از اين کسى که طنز را مى فهميد، همچنانکه حتى در لحظه ترديد، ادب را فراموش نمى کرد"
1-Jean Maurice Bosc
2-Nimes
3-Croix de Guerre
4-Chaval
5-Sempe
6-Golria Viktoria
7-Petits Riens
8-Homo Sapiens
9-Mort au Tyran
10-Cloude Choublier
11-Jean Herman
12-Le Voyage en Boscavia
13-Enile-cohl
14-Grand Prix de l Hummor Noir
15-Antibes
|