مرگ

فريبا ماکوئى

صورتش را به سردى خاک مى ماليد. خاک موهاى پريشانش را مى پوشاند و دستانش زمين را چنگ مى زد. خاک از ميان انگشتان فشرده اش بر زمين مى سريد.

قلبش صخره هاى سنگين بود که قدرت حرکت را از او مى گرفت. حرکت از کجا؟ به کجا؟

او گذشته بود و چه آسان از خاکى که او را در برگرفته بود، بدون نگاهى عبور کرده بود. بايد خانه اش را گردگيرى مى کرد. بارها اين کار کرده بود. هميشه مى آمد، انبوه زمان او را جلوه گر مى کرد. چه آسان سعى کرده بود که به آن نينديشد و آن را به فراموشى بسپارد. با اين حال وجود داشت و مى آمد.

٭٭٭

داش غلام با سينه ستبر و سبيل هاى آويزان و اخمى که صورتش را مى پوشاند. صبح، کله سحر از خانه بيرون مى رفت و شب با سرفه هاى پياپى بر مى گشت.او در کنج درگاهى کز مى کرد. در تاريکى، جايى که داش غلام او را نبيند، به اين چهره عبوس و گرفته نگاه مى کرد، که از در داخل حياط مى شود و به آن سمت ديگر، به تاقش مى رود. ديو اغلب شبها سروکله اش پيدا مى شود و هميشه تنها بود، تنهاى تنها. چرا ديو در خانه آنها بود؟ چرا او نمى رفت؟

کنار پنجره قد کشيده بود و با دو چشمش ديده بود که داش غلام سر مرغ را داخل آب کرد و مرغ به آب نوک زد و ديو با چاقو سرش را يک ضرب بريد و آنرا آنقدر نگاه داشت تا پاشويه پر از خون شد و مرغ از تکان افتاد.

سرش را بر خاک ماليد، مى دانست که ديو وجود دارد و او نه در خواب، در بيدارى آنرا با دو چشمش ديده بود. چهره بى تفاوت و کريه اش را که سبيل هايش را تاب مى داد و با چاقويش هندوانه را قاچ مى کرد و لب حوض در کنار پاشويه مى نشست و قاچ هندوانه را گاز مى زد.احساس مى کرد جزيى از خاک شده و آفتاب بر بدن او غريب وار نيش مى زند، پوستش را مى سوزاند و بدنش کم کم با خاک مى تند و يکى مى شود. چيزى روى چهره اش حرکت مى کرد. خواست حرکتى کند و آن را دور سازد. نتوانست.

تعدادى مورچه در روى خاک حرکت مى کردند: "حتماً لانه مورچگان بايد در همين نزديکى باشد".جمعه ها سر ظهر سرو کله اش پيدا مى شد. کنار شير حوض زانو مى زد، دستانش را غنچه مى کرد و سبيل هايش را تاب مى داد. او در گوشه تاريکى جايى که ديو او را نبيند به او نگريسته بود،روى حوض خم مى شد و به صورتش در آب نگاه مى رد، شنيده بود: "ديو هر زمان خودش را ببيند از بين مى رود". اما او هنوز در خانه قدم مى زد و او از نگاه به آن مى ترسيد.گريه مى کرد. يکى از چشمان سبز مونجوقى عروسک پارچه اى او گم شده بود و او گريه مى کرد. روز بعد ديو لب پاشويه حوض، صدايش زده بود و عروسک پلاستيکى با چشمانى که واقعى بودند و باز و بسته مى شدند، به او داده بود.

-"بيا جانم، بيا اين را براى تو خريده ام".

با لبخند به او نگريسته بود. براى لحظه اى فراموش کرده بود که ديوى در خانه آنها مسکن دارد.اما عروسک پلاستيکى هميشه در گوشه اى تنها بود و او با عروسک پارچه اى که اکنون چشمان رنگارنگ سبز و آبى داشت بازى مى کرد.وزش ملايمى خاک را نوازش مى کرد. سعى کرد تکانى به خودش بدهد، سنگين بود تمامى سنگينى در غلبش جمع شده بود و کمر او را خم مى کرد. موهاى پريشانش را طرفى جمع کرد صورتش را به خاک ماليد و آن را بو کرد، آهسته از روى خاک برخاست و نشست.

نهال نحيفى بود که پيکرش از خستگى و تشنگى خميده باشد.بر خاک تکيه زد و آهسته سرش را بالا برد نور چشمانش را کور مى کرد. کمکم احساس سبکى مى کرد، آنقدر سبک که مى توانست پرواز کند. نى توانست تا خانه بپرد از زمان عبور کند لب حوض بنشيند تا صداى سرفه هاى ديو بيايد. مى دانست اهالى خانه ديو را فراموش کرده اند و آنقدر با سرفه هاى او خو گرفته اند که ديگر حتى صدايش را نمى شنوند. اما او مى دانست که ديو با سرفه هايش مى آيد. او مى دانست.

١٩٩٢

بازگشت