ميراث عرب
فواد اعجمى
مجله: - Foreign Affairs سپتامبر - اکتبر ١٩٩٧
ترجمه و تلخيص: اعظم کم گويان
زمان آن رسيده که خدايان ( Saturns) از خوردن کودکانشان دست بردارند، همچنين، وقت آن است که کودکان بلعيدن حريصانه والدينشان را کنار بگذارند. الکساندرز هرزن
يک نسل قبل، در اواسط سالهاى هشتاد بود که جهانى از لابلاى انگشتان اليت (نخبگان) عرب که بر مبناى آرمانهاى سکولار ناسيوناليسم و مدرنيسم بار آمده بودند، به بيرون فرولغزيد و شهرى که ماواى فرهنگى همه آنان بود؛ بيروت؛ از دست شان رفت. فرهنگ سياسى ناسيوناليسم که همواره آنان را تغذيه کرده بود، به بن بست منتهى شان کرد و به پوششى براى استبداد مطلق العنان و مايه بازى ديکتاتورها تبديل شد. وسوسه فرمانروايى اسلامى چون بادى سهمگين و وحشى در دنياى سياست وزيد و اعراب سکولار در بين مانده ها و کثافات آن به جا گذاشته شدند. امروز، هيچ چيز، هيچ تاسف و افسوسى، دنياى برحق شان را به اين زنان و مردان متعلق به سنت سکولاريسم، باز نمى گرداند. ميراثى سياسى از دست رفته است.
اعراب مدرن به سادگى جذب ميراث سکولاريسم شدند. آنان همانطور جذب اين ايده ها شدند که مردم به آرمانها و ايده هاى مطرح و غالب زمان خود جذب مى شوند. آنچه که اين ايده ها را برجسته مى کرد، تلاش و کوششى بود که در آخرين سالهاى قرن نوزدهم براى اين آرمانها صرف شده بود. در محافل آکادميک و در پاتوقها و اماکن مسکونى فقيرانه اعرب در اروپا و آمريکا، و در مصر يک جنبش سراسرى شکل گرفته بود که محصول شکل گيرى شهرها و قشر روشنفکر بود. اين جنبش هرچند در حرف ضد غرب بود، اما نيرو و قدرت بيان آن ناشى از متفکرينى بود که ايده آل هاى خود را از غرب گرفته بودند. آرزوى يک بيدارى ملى در کتاب "بيدارى عرب" توسط جورج آنتونيوس، بعنوان مانيفست يک جنبش سراسرى و سکولار عرب طرح شد. دهسال قبل از ظهور کتاب آنتونيوس، زنى از بيروت "نظيره زين الدين" فرزند خانواده اى بورژوا، کتاب جسورانه اى بنام "الصفور و الحجاب" -حجاب و بيحجابى- را نوشت. در اين کتاب او بر حق زنان جوامع عربى در برداشتن حجاب، ضمن حفظ اعتقاداتشان تاکيد ميکند. او مى نويسد: "چهار حجاب در اين سرزمين وجود دارد: حجاب بر بدن، حجاب بر جهل، حجاب بر رياکارى، و حجاب بر ايستايى و رکود." او براى سرزمينش و زنان آن، آزادى ملل متمدن را مى خواست. هيچ چيز بد و شرم آورى در خواست او براى مدرنيسم وجود نداشت. او ميخواست راه رهايى از فقر و گذشته را پيدا کند. نه چندان دورتر از او پروژه مصطفى کمال آتاتورک براى ساختن دوباره ترکيه در جريان بود و "نظيره زين الدين" خواهان نوسازى سياسى و فرهنگيى بود که آتاتورک در ترکيه ببار آورد.
براى يک جوان عرب بسيار هيجان انگيز بود که در سالهاى ١٩٥٠ و ١٩٦٠ بدرون سنتى پا گذارد که مدرنيستهاى قبلى برپا کرده بودند. کسب آگاهى سياسى در اثر وقايع مربوط به "جنگ سوئز" در سال ١٩٥٦، براى بسيارى، روياى يک نوسازى سياسى و اجتماعى را در چشم انداز قرار داد. اما اين سرنوشت نهايى نبود. آغاز پايان، با جنگ شش روزه در ژوئن ١٩٦٧ آمد. اين شکست، اميدهاى يک نسل را بر باد داد و مهر خود را بر نسل بعدى که در سايه اين شکست بار مى آمد، کوبيد.
حقيقت عام ناسيوناليسم عرب، ايده بزرگ يک ميراث سياسى مشترک و يک سرنوشت همگانى، اين باور که مرزهاى ملى دنياى عرب تحقق يافته اند، ترک خورد. مقصرى که بايد سرزنش مى شد، خود اين حقيقت بود. بهبودى موضعى در اکتبر ١٩٧٣ ثروت بادآورده نفت بود که متعاقب جنگ نظامى با اسرائيل متحقق شد. فشار پول، بنظر مى آمد که راديکاليسم سياسى را خنثى و بى اثر کرده است. اما در پايان دهه هفتاد در شرق برآمدى ظهور کرد. خمينى، کنار گذاشته شدگان سياست در جهان عرب را بسيج کرد و راز هولناکى را که در قلب اسلام نهفته بود، در دجله و فرات و خليج، گسست بين شيعه و سنى را آشکار و در ملا عام قرار داد. علاوه بر شيعيان که امام مسلّح را ناجى خود مى پنداشتند، خمينى، حکومت اسلامى خود را براى همه اعراب جذاب و پرکشش کرد. تا زمان ظهور خمينى، جنبش ناسيوناليسم سکولار در دنياى عرب، مدتها بود که منشا ليبرال خود را کنار گذاشته و توسط حکومتهاى استبدادى قبضه شده بود. اعراب به دنيايى پا گذاشتند که امثال آنتونيوس پيش بينى نکرده بودند: فرهنگ سياسى فرامين پر جذبه در بين توده ها، استبداد لجام گسيخته نظامى در ليبى، عراق و سوريه حاکم بود. کسانى که حزب بعث را پايه ريزى کردند نمى توانستند تصور کنند جنبش آنان به چه سرنوشتى دچار شده است. حمله صدام حسين به کويت در عين ترور و خشونت، هديه صدام به اعراب و صحه گذاشتن بر روياى احياى تاريخى ناسيوناليسم عرب بود. ورود سربازان صدام به کويت؛ سرزمين طلا، پيشکشى بود به اعرابى که سالها براى دستيابى به آن خفت کشيده و عاقبت محروم مانده بودند.
سگى با شامه اى متناسب با دنياى کوچکش؛ صدام، فرزند وفادار اعراب تلقى شد. يک دهه قبل او اعراب را در يک کمپين ضد شيعه و ضد فارس بسيج کرده و "شمشير اعراب" خوانده شد. هيچ مرزى براى او موجود نبود. اکنون او دوباره بر ميخواست. اکنون "بهار ملتها" فرا رسيده بود، سال موهبت و معجزه در اروپاى شرقى آغاز شده بود. حاکم مستبد عراق، ضعف و گيجى اعراب در دوران اين تغيير و تحولات را دريافته بود. با همه اينها صدام شکست خورد و زوال ادامه يافت.
"جمال عبدالناصر" قهرمانى بود که سالها بر سياست جهان عرب غالبه داشت، مردى که از ١٩٥٤ تا ١٩٧٥ بر مصر حاکم بود، او همزمان عليه اسلام سياسى و تفوق آمريکا جنگيده بود، بدون ذره اى تخفيف عليه اخوان المسلمين در مصر جنگيده بود. در آن زمان ويرانگرى غرب و گذشته پرستى هر دو به عقب رانده شدند. آن نبرد اما اکنون باخته شده است و پروژه سکولاريسم مضحمل شده است. ناسيوناليستهاى سکولار هزيمت کردند. گويى اعراب اين سالها و تجارب گذشته را فقط از آن جهت پشت سر مى گذاشتند تا دوباره با خلا و ويرانى روبرو شوند.
اعراب با مشکلات زيادى درگير بودند، اما همواره مرزهاى سياسى، فرهنگى و اخلاقى وجود داشت که حلال (روا) و حرام (ناروا) را تعيين ميکرد. اين مرزها اکنون با خشونت و وحشيگرى درهم کوبيده شدند. در سوريه و عراق در شهرها و در کردستان، اعراب سطوحى از خشونت را ديدند که تا قبل از آن نديده بودند. در بيروت؛ شهر متعلق به ليبراليسم؛ مظهر روشنگرى و رنسانس عرب، آنان کشتار دسته جمعى و ويرانگرى مذهبيى را مى ديدند که با مدرنيسم و لفاظى دروغينى پوشانده شده بود.
ميراث بزرگ عرب راه خود را به سوى دو مقصد گشوده بود: استبداد مطلق و حکومت اسلام. نهيليسم و بدبينى بر دنياى سياست چيره شد. اعراب به اروپا و آمريکا مهاجرت کردند و کسانى که در بيروت مانده بودند، به مهاجرت ثانى مجبور شدند. ژورناليسم مهاجر در پاريس و لندن سر برآورد. در تبعيد، اين ژورناليسم خشمگين و ناراضى رشد کرد، گويى دورى از سرزمين و خانه اش را جبران مى کرد. يک قرن قبل در دوران حاکميت مطلق امپراتورى عثمانى، يک سنت سياسى و ادبى در تبعيد بقا يافت. اين حلقه تکميل و بسته شد.
يک نسل عقيم
"آنان پسران بدون پدرند" اين را "وداح شراع"، جامعه شناس لبنانى در مورد باريگادهاى استبداد و هرج ومرج در بيروت -همتاى مديترانه اى وقايع ايران- نوشته است. "وداح شراع" مى توانست اين را در مورد سنگ پرانان "انتفاضه" در غزه و ساحل غربى، فعالين "حماس" و در آنسوى دنياى عرب در شمال آفريقا، مسلمانان مسلحى که در الجزاير جنگى مرگبار را عليه حاکمان الجزاير برپا کرده اند، هم بگويد. اسلاميستها اين جنگ را بين حزب الله -حزب خدا- و حزب فرانسه، بين خداشناسان و طرفداران شيطان توصيف کردند. توصيف جامعه شناس لبنانى در مورد وارثين "حماسه ناصر" و اسلاميستها در مصر هم صادق بود.
فرزندان "انتفاضه" و امثال آنان در بيروت، حاصل و نتيجه پدران از رمق افتاده و خسته خود بودند. نسل عقيم سکولاريستهاى ناسيوناليست، نسلى که با دست خود، شکستش را موجب شد، مايه عبرت و سرمشق نسل جوانان عصبانى و سنگدل پس از خود مى شد. "نزار قبانى" شاعر سورى سرشناس در دنياى عرب مى گويد: "جوانان سنگ پران اوراق ما را پراکنده ساخته، بر لباسهايمان جوهر ريختند و بى مايگى متون قديمى ما را به سخره گرفتند." آنچه که در مورد فرزندان انتفاضه اهميت دارد اين است که آنان عليه اعتبار پدرانشان طغيان کردند، به اطاعت از آنان پشت کردند، دستوران آنان را روى زمين رها کردند ...، "آه فرزندان غزه، به نوشته هاى ما رجوع نکنيد، ما پدران شما هستيم، اما مانند ما نشويد، ما سرمشق دروغينى براى شما هستيم، از ما اطاعت نکنيد." "قبانى" صداى کناره گيرى و انزواى سکولاريسم بود. آنچه که "قبانى" در مورد رابطه دو نسل و دو سنت در شعرش منعکس ميکند، تشابه نزديکى با رمان "پدران و پسران" اثر "ايوان تورگنيف" و تضادهاى دو نسل در فضاى تقابل ليبراليسم ضعيف و ژاکوبنيسم افراطى در روسيه دارد. "تورگنيف" تصوير يک جوان با اعتماد بنفس بيش از حد خشن و فناتيک را در شخصيت "بازارف" ترسيم ميکند که برايش آريستوکراسى، ليبراليسم، پيشرفت و پرنسيپ، همگى لغاتى خارجى و بى خاصيت و بدون ذره اى ارزش بودند. "تورگنيف" ذره اى در مورد "بازارف" توهم نداشت. او نوشت: "من او را بعنوان نقشى سياه و محکوم به نابودى، که چيزى نيست مگر سدى کوچک بر سر دروازه ورود به آينده، ساختم." بازارف هاى عرب هم قادر به پيروزى نيستند. آنها هم فقط مانعى بر سر راه دروازه ورود به آينده اند. هنگامى که "انتفاضه" در خون خود فرورود و توسط خائنين صفوف خود و شروران شکار شود، قرن بيستم که در بيروت به بن بست رسيده، با پيروزى سربازان بيرحم کشور همسايه -حاکمين سوريه- که وارد لبنان شده و ويرانه ها را به ارث برداند، خاتمه مى يابد. حاملين جوان اين سياست جديد خشونت و خشم، وضع موجود را خونين ساخته، تمدن و ارزشها را لگدمال کرده و بدين ترتيب از جبن و ترديدهاى نسل ماقبل خود تغذيه کردند.
فقر اسلام سياسى
ما در مورد بريگادهاى اسلام سياسى اغراق کرده ايم. همه آن چيزى که آنان مى توانستند انجام دهند، دفاع از گذشته در مقابل تمدنى بود که نه قادر بودند اداره اش کنند و نه آن را پس بزنند. بريگادهاى سياسى اسلام نمى توانستند گريبان خود را از شر غرب خلاص کنند. از فرانسه بود که کمپين آنها عليه رژيم نظامى و حزب حاکم الجزاير پيش مى رفت، و در "جرسى سيتى" و "مانهاتان" بود که "شيخ عمر عبدالرحمن" و پيروان جوانش عليه رژيم "حسنى مبارک" در مصر مى جنگيدند و از "لندن"، شهر کفر بود که "محمد المصارى" عليه دستگاه سعودى کودتا کرد.
ما در آسمانها به جستجو پرداختيم، متون اسلامى را زير ورو کرديم تا رمز جذبه اسلام سياسى را دريابيم. ما به اندازه عمر يک نسل عليه بنياد گرائى اسلامى و از نيروى "تئوکراتيکى" که بر زندگى اعراب غلبه کرد، حرف زديم. سياستهاى "تئوکراتيک" هنگامى زمينه حضور و رشد يافتند که اوضاع اقتصادى رو به وخامت گذاشت. گزارش رسمى بانک جهانى سالهاى ١٩٦٠ تا ١٩٨٥ را دوران طلايى رشد اقتصادى و برابرى درآمدها در سرزمينهاى عربى مى خواند. مرگ و مير کودکان در اين دوره به نصف رسيد، طول عمر مردم ده سال افزايش يافت، ثبت نام در مدارس ابتدايى از ٦١٪ در سال ١٩٦٠ به ٩٨٪ در سال ١٩٨٥ رسيد و سواد و آگاهى بزرگسالان افزايش يافت. سطح فقر در کشورهاى عربى بسيار پائين تر از شرق آسيا و آمريکاى لاتين رسيد. قيمت نفت در سال ١٩٧٣ به چهار برابر رسيد، اين احتمالا بزرگترين نقل و انتقال ثروت جهانى در تاريخ معاصر است. شهر نشينى رو به افزايش بود. سهم کار کشاورزى طى سه دهه از ٥٠٪ به ٣٠٪ رسيد. هنگامى که يک کسادى عميق در اواسط سالهاى دهه هشتاد در اثر سقوط قيمت نفت به بار آمد، سياست وحشت و خشم، جاى شهرنشينى و رونق تازه پا را گرفت. رشد جمعيت در اين دوره /٢٧٪ يعنى بالاتر از هر کشور در حال توسعه و ميزان رشد جمعيت کارکن /٣٣٪ بود. کسادى رو به رشد در اواسط دهه هشتاد، فرزندان اين نسل را بسوى اسلام سياسى و پان اسلاميسم سوق داد.
دهه از دست رفته
هنگامى که "شرق شناسان" و ساير "دشمنان" در خلوت خود، گوش هايشان را کيپ مى بندند، اعراب در رمانها، داستانهاى تخيلى و اشعارشان به گرد سنت خود جمع مى شوند. آنان در تلاش مستمر براى درک علت ضعف و فرتوتى خود هستند. اعراب به اندرزها و تسلى خاطر دوستان "خارجى" شان در مورد اعتدال عميق اسلامى در سنتهاى اسلامى گوش مى دهند اما خود بهتر مى دانند که زنان و مردان اهل فرهنگ و نامه و قلم، سرزمين هاى عربى را ترک و کار و زندگى و خاطراتشان را به کرانه هايى دور دست برده اند. در دهه گذشته، نزار "قبانى" شاعر سورى در لندن، "ادونيس" منقد و نويسنده سورى - لبنانى در پاريس، و فيلسوف مصرى "نصر حميد ابوزيد" در هلند اقامت گزيده اند. اعراب حلقه گسسته مدرنيسم سالهاى بين دو جنگ و تفکر سياسى و فرهنگى امروز را مى توانند ببينند. حقيقت محضى که نسل هاى قبل ديده اند يعنى جدايى مذهب از سياست، و برترى تعقل در دهه اى که پشت سر گذاشتيم بر باد رفت.
اعراب که زمانى بر جايگاه خود در بين ملتها مى باليدند، بخوبى از حکومتهاى استبدادى که آنان را محاصره کرده بود، اطلاع داشتند. اما بخاطر استقرار دولتهاى "ديکتاتورى حافظ امنيت ملى" مستقر در عراق، ليبى و سوريه نبود که ناسيوناليستهاى نسل پيشين تلاش و فداکارى کرده بودند. اما سنت سياسى مدرنى که به ايجاد اين دولتها منجر شد، ترور و خونريزى در الجزاير را بوجود آورد. اين قطعا سنتى است که به بيراهه رفته است.
سنت مرگبار
اعراب براى چهارمين بار در سى سال گذشته،با نقطه عطف ديگرى روبرو شدند که از طرف اقتصاد جهانى به آنان تحميل شده است. امااين بحران آخر، سخت ترين بحرانهاست. اولين نقطه عطف، نتايج جنگ شش روزه ١٩٦٧ بود. بحران دوم انقلاب ايران و جنگ آن عليه نظم غالب بود. اعراب در طى اين انقلاب منتظر ماندند، وقت خريدند و به ژاندارم بغداد اجازه دادند که پا پيش بگذارد و بعنوان کسى که قادر است سدى در مقابل برآمد حکومتهاى اسلامى در منطقه باشد، قد علم کند. اين استراتژى موفقى بود. اشتياق آن انقلاب به گسترش در منطقه فروکش کرد. شورشى که نتواند براى مردم خود سعادت ببار بياورد، بسختى قادر است خود را به مردم و کشورهاى ديگر عرضه و صادر کند. اما استراتژى اعراب بهايى داشت؛ ژاندارم بغداد برجسته شد.
کشمکش سوّم با تلاش "صدّام" براى کنترل خليج در سال ١٩٩٠ همراه بود. با نگاهى به گذشته از خلال اوضاع امروز، ميتوان دريافت که اين بحران بعنوان جنگى که يک طرف آن يک حکومت مطلقه محلى و طرف ديگرش يک قدرت خارجى "ناجى و رهايى بخش" بود، بپايان رسيد. مردم و قدرتهاى محلى، تمايلات خود را همسو با پيروزى قدرتهاى خارجى يافتند و پنج يا شش سال بعد در سرزمينهاى عربى، مرور مجددى در مورد نيروى رهايى بخش قدرتهاى خارجى که کمپين نظامى را با درايت بى نظيرى هدايت کرده بودند، آغاز شد. بدنبال اين مرور مجدّد، سمپاتى به عراق و سو ظن و ترديد نسبت به حاميان خارجى بالا گرفت.
بحران چهارم از جنس ديگرى است. اقتصاد سياسى جهان عرب طى ربع قرن -فاصله سالهاى ١٩٦٠ تا ١٩٨٠- بايد مورد بحث و مداقه قرار گيرد. اين اقتصاد سياسى که مخالف حمايت از بازار داخلى، خصوصى کردن و محدود کردن بخش خدمات بود، زمينه هاى بحران اقتصادى در اواسط دهه هشتاد را فراهم ساخت. موازنه مهارتها و وضعيت مبادله در سطح جهان به ضرر خاورميانه و شمال آفريقا بتمام شد. از اواسط دهه هشتاد به اين طرف، ٢٦٠ ميليون نفر جمعيت منطقه، کالاهاى صادرتى شان از فنلاند ٥ ميليون نفرى، کمتر بوده است. يک کارگر متوسط در اواسط دهه ٩٠، دستمزدى معادل دستمزد همان کارگر طى دهه ٧٠ دريافت مى کند. فقط يک درصد از سرمايه خصوصى که وارد بازار کشورهاى در حال توسعه شده، وارد خاورميانه و شمال آفريقا مى شود. بحران همه گير است؛ از سال ١٩٨٦، درآمد سرانه هر سال دو درصد کاهش يافته است و اين کاهش، بيشتر از هر کشور در هرحال توسعه ديگرى است. کشورهاى نفتى رو به ضعف بوده اند و توليد ناخالص سرانه در اين کشورها بين سالهاى ١٩٨٠ تا ١٩٩١، سالانه چهار درصد کاهش يافته و جمعيت آنها طى دهه هاى اخير دو برابر شده است. توسعه فقر به کشورهاى نفت خيز نرسيده اما توانايى اين دولتها در حفظ اختيارات گذشته و جذب نيروى کار کشورهاى ديگر به پايان رسيده است.
دنياى "پسا اسلام"
در فقر و انحطاط، مردم بر شيوه ها و روش هاى مخربى پاى مى فشارند. فراتر از بهبود اقتصادى (و در واقع مقدم بر آن)، يک محرکه مدرنيستى بايد خود را بر روند هاى جارى اعمال کند تا بتوان رهايى از وضع موجود را متحقق کرداند. "ما نمى توانيم از درون غارهاى گذشته، آينده را بنگريم و نمى توانيم آينده را با سنگهاى آماده شده در گذشته بسازيم." اين را متفکر مصرى؛ "محمود امين ا لاليم" در کتاب اخيرش در زمينه تفکر عرب بين "جهانى شدن" و "اعتبار هويت" نوشته است. تداوم پيوند با گذشته اسلامى، خيال باطلى است. اين عشق به گذشته، هنگامى توانست خلا را پر کند که سنت ملى نفوذش را از دست داد و اقشار جديد، با دانش ناقص و گيج و منگ، تلاش کردند دنياى بيرون را ساده و قابل فهم کنند.
شايد "گيلس کپل" صاحب نظر و محقق مسائل جهان اسلام درست مى گويد که "پسا اسلام در افق ما قرار گرفته است." "گيلس کپل" اين را در مورد مصر نوشت، اما مشاهده او در مورد ساير کشورهاى عربى صادق است. اما اين فاز بسرعت متحقق نخواهد شد. يک نسل پس از برآمد ايران، پس از عروج اسلاميستها عليه دولت و مقابله نيروهاى دولتى با آنان در کشورهاى عربى، دفع شر آنان گشايش بزرگى در اوضاع فعلى است. تعبيرى که سياست را به مقولات مذهبى تقليل مى دهد (تعبير مورد علاقه اسلاميستها و غربى هايى که اسلام سياسى يا حاکميت سياسى اسلام را مورد مطالعه قرار مى دهند)، جامعه را از خودش و نفوذ و نظارت دنياى خارج از آن، بيخبر و دور از دسترس مى کند. در مجموع رهبرى خاورميانه در فاز "پسا اسلام"، کار دشوارى خواهد بود چرا که ادامه روش فعلى يعنى مخالفت دولتهاى عربى با اسلاميستها، نسبت به در پيش گرفتن رفرم اقتصادى و سياسى در کشورهاى عربى کار راحت ترى است. علاوه براين، خرده بورژواى مستاصل در تقلاى حفظ آزاديهاى فرهنگش عليه هجوم ترور اسلامى ها، حاضر است با استبداد قدرت دولتى، بسازد. رفرم در فرهنگ سياسى اعراب هنگامى آغاز خواهد شد که قدرت مطلقه دولتهاى عربى محدود شود و دولتها با هدفهاى معين قابل تحقق با مخالفين خود برخورد کنند و تحقق اين امر بمعنى اين است که در انجام رفرم به نيمه راه رسيده اند. تنها کشور عربى که بهترين شانس را در تغيير فرهنگ سياسيش نشان مى دهد، مصر است. جامعه اى با تجربه اصيل سياسى، با يک اعتدال ذاتى و پراگماتيسمى که مى تواند حلقه بسته قدرت مطلقه دولتى و نهيليسم اپوزيسيون را درهم بشکند. پس از تجربه مصر، اعراب مدلى براى ايجاد دنياى سياسى خود پيدا خواهند کرد.
آشتى با آمريکا: مسيح نجات دهنده شيطان
شکست مى تواند در اثر در پيش گرفتن روشهاى مذهبى يا سکولار، پيش بيايد. يک آلترناتيو مدرنيست عرب اگر بخواهد کار کند و تاثير داشته باشد، بايد تمهايى مانند سنت سياسى عرب -اين تمايل که همه چيز غرب قابل سرزنش - را بايد کنار بگذارد. البته اين ساده نيست و راه پيشروى بسوى مدرنيسم با مشکلات و شدائد زيادى روبرو خواهد بود. اما يک باور همگانى، نظم نوين جهانى، رقابت و خصوصى کردن و تحمل نابرابريها، مطابق با نيازهاى آمريکا را تصوير آمريکا در جهان مى داند. کشورهاى شرق آسيا، با اعتماد به نفس، استبداد مطلقه سياسى و "نظم اجتماعى منطبق با سلسله مراتب" را روش منطبق با نيازهاى شرق آسيا دانسته و آن را با مصالح فرهنگى آن منطقه خوانا مى دانند. چنين اعتماد به نفسى در بين اعراب پيدا نمى شود.
شبح تفوق آمريکا بر سرزمين هاى عربى وجود دارد و به طرز اجتناب ناپذيرى بر رفرمهاى ضرورى در آينده، و بر کل ساختار نظم بين المللى معاصر سايه انداخته و ناخشنودى قشر روشنفکر را نسبت به حضور و تاثير آمريکا را برانگيخته. "محمد حسنين هيکل" مهمترين مفسر پان عربيسم و ناصريسم، صداى اين بى اعتمادى به نظم نوين بود. او نوشت: "هيچ چيز با ارزشى از تفوق آمريکا بر جهان عرب، حاصل نمى شود". او هشدار مى دهد که: "اعراب از اين نظم نوين، با دست خالى بيرون مى آيند، زير دست دولتهاى پوشالى قرار گرفته و در عصر ماهواره ها و انقلاب انفورماتيک، در جهل و بيخبرى نگه داشته ميشوند." عجيب نيست که اقتصاد دانان ناسيوناليست بر رفرمهاى اقتصادى دولت مصر در سال گذشته در زمينه تامين کسر بودجه، آغاز خصوصى کردن بخش خدمات، تغيير قوانين مربوط به مالکيت زمين و مستغلات به نفع صاحبان املاک، خط بطلان کشيده و آن را محو "ناصريسم" و ناسيوناليسم عرب، تلقى مى کنند.
حضور آمريکا در چشم انداز جوامع عربى، عجيب و متناقض است. آمريکا هم عامل نظم و اقتدار سياسى و هم باعث تغييرات شديد اجتماعى است. دوستدار حفظ وضع موجود بدلايلى معقول نسبت به اپوزيسيون در کشورهاى عربى بدبين است. آمريکا همه چيز و در عين حال مخالف همه چيز بوده است: همزمان شيطان و مسيح رهايى دهنده است. ناسيوناليسم عرب را رشد داده و تغذيه کرده، در عين حال از اسرائيل حمايت کرده است. فرهنگ پاپ و مدرنيسم و رسانه هاى آن، بر فضاى جامعه تاثير گذاشته و در عين حال نفوذ جدى و وزن سنگينى در حفظ نظم اجتماعى حاکم بر جوامع عربى داشته است. اما اين قدرت بيچون و چراى آمريکا در جهان عرب، اکنون نيمه اى از حقيقت و نيمه ديگر آن تظاهر به قدرت است. اکنون ديگر هيچ امرى در سرزمين هاى عربى، قدرت بيچون و چراى آمريکا را بخود فرا نمى خواند.
تصور سياسى اعراب از اسرائيل هم بايد تغيير کند. به نظر منتقدين، صلح عرفات، دولت مصر و اردن با اسرائيل، سندى بزرگ از تسليم شدن به طرحهاى آمريکاست و تصديق اينکه مسابقه فلسطين با اسرائيل به شکست منجر شده است. فلسطين به "آندولس" ديگرى تبديل شده است، نويسنده اى، -آنتون شماس - در مرثيه اى فلسطين را سرزمين از دست رفته، حلقه تماس با گذشته، و قلمرويى بدون نقشه، خوانده است. بنظر مخالفان، اين صلح پروژه مشترک اسرائيل - آمريکا و "پرو اسرائيلى" بود که جهان عربِ دچار ضعف و تشتت، نمى توانست در مقابل آن مقاومت کند. عرفات پس از "اسلو" به سرنوشت عجيبى دچار شده است. مردى که مردم فلسطين در هر وضعيت خوب و يا بد از او تبعيت مى کردند، اما او آنان را به بيراهه کشانده، زنده است تا اتهام خيانت و پيمان شکنى را که زمانى به امثال "عبدالله" شاه اردن و "انور السادات" زده مى شد، با خود بکشاند. پس از "اسلو"، دستگاه دولتى فلسطينى در ساحل غربى و غزه ايجاد شده است - دولتى که چيزى جز يک نام نيست -.
خلوت اعراب با گذشته شان و آسايش خاطر ناسيوناليسم عرب ديگر قابل احيا نيست. پان عربيسم کهنسال نمى تواند دوباره زنده شود و مهاجرين عرب هم نمى توانند به سرزمين و شهرهاى از دست رفته شان بازگردند. در چنين اوضاعى، راه مطمئن، وفادارى به گذشته يعنى دشمنى با اسرائيل است. راهى که به گذشته مى نگريد و به زمانى بر مى گردد که همه چيز کامل و درست بود. هر اندازه دنيا ميراث باقيمانده عرب را طرد و بى ارزش کند، ضد صهيونيسم ارزشمندتر از آن ميشود که دور ريخته شود.
و در يادبود گذشته اى ساده تر، زمانى بود که جعبه هايى در مدارس عربى براى جمع آورى کمک به نبردى که در يک کشور دوردست در جريان بود، يعنى اولين نبرد الجزاير عليه حاکميت فرانسه، گذاشته مى شد. هنگامى که مستعمره چى ها بساط شان را جمع کردند و رفتند، جشنهايى برگزار شد و يک دولت سرافراز الجزايرى در صحنه جهان پديدار شد. الجزاير اکنون در ترور غوطه ميخورد. رنج اعراب در دنياى مدرن کنونى ادامه خواهد يافت. اما حقيقت غير قابل انکارى که ناسيوناليسم عرب هميشه مشتاقانه بدنبال آن بوده، اين بار بايد ماديت يابد: اينکه چه سرنوشتى در انتظار اعراب است و چه تاريخى از اين پس بر سر راهشان خواهد بود، اکنون فقط توسط خود اعراب رقم خواهد خورد.
|