"رمان نو"، چهل سال بعد

ترجمه و تنظيم نادر بکتاش

نوول ابسرواتور ٢٤-١٨ سپتامبر ١٩٩٧ پرونده اى در رابطه با پيشگامان "رمان نو" که ٤٠ سال پيش اصطلاحش در فرانسه رايج شد، در اختيار خوانندگانش گذاشته است. اين مکتب مدت کوتاهى بعد در ميان طيفى از علاقمندان رمان در ايران شناخته شد و چند متنى هم از نويسندگان آن ترجمه و چاپ شدند. منجمله: رمان "مدراتو کانتابيله" از مارگريت دوراس و يا مقالات و بخشهايى داستانى از آلن روب گرى يه در "جنگ اصفهان".

ما تکه هايى از اين پرونده را، بعضاً با تلخيص، در اين شماره چاپ ميکنيم. پوشه از مطالب مطلعين، دوستداران و يا منتقدين اين مکتب ادبى استقبال مى کند. در عين حال يک بررسى جالب هم ميتواند جستجوى تاثير "رمان نو"، اگر چنين تاثيرى وجود داشته باشد، بر داستان نويسى و يا اين يا آن رمان نويس مشخص ايرانى باشد.

سال ١٩٥٧ بود که اميل هانريو "رمان نو" را ابداع کرد. اکنون کسى هانريو را به خاطر نمى آورد، اما او عضو آکادمى فرانسه بود و در ٧٠ سالگى از ستون ادبى اش در لوموند، که پيوسته در معرض حمله ارتشى از طرفداران مدرنيته قرار داشت، مانند قلعه اى محافظت مى کرد. ٢٢ مه ١٩٥٧ هانريو مطالبى در باره "حسادت" آلن روب گرى يه و چاپ مجدد "واکنش" ناتالى ساروت نوشت. لحن منتقد به نحوى بود که انگار خبر بدى را دريافت کرده است و از اجبار اعلام آن به خوانندگان در رنج است. عنوان مقاله اين بود: "رمان نو". هانريو تصور مى کرد دارد اين نوزاد را به خاک مى سپرد، اما در واقع آن را غسل تعميد داد.

در انتشارات "مينويى" (يکى از مهمترين و معتبر ترين انتشاراتى هاى فرانسه-مترجم) همه از شادى به هوا پريدند. هدف از اين حمله تنها ميتوانست صفوف پيشاهنگ باشد. براى اين نبرد تازه ژروم ليندون (مدير انتشاراتى مينويى) و روب گرى يه نيروهايشان را جمع کردند. اوضاع بسيار مساعد بود، چون در آن سال رمانهاى زيادى منجمله "مدراتو کانتابيله"١ (مارگريت دوراس)، "باد" (کلود سيمون) و "پايان بازى" (ساموئل بکت) چاپ شده بود. مرد رندى آنها تا آنجا پيش رفت که کلود مورياک، پسر نويسنده و عضو معروف آکادمى فرانسه را هم به خود ملحق کردند. عکسى که به زودى تبديل به يک افسانه شد، اين نويسندگان معترض را که خود را به پروست، فاکنر، جويس، کافکا و روسل منتسب مى کردند، ابدى کرد. اينها ميخواستند قواعد کلاسيک و مقيد کننده را کنار بگذارند و هيجان، شخصيتها، روانشناسى و استيل زيبا را روانه انبار کنند. اين رمان نويسان برداشتى را که "مخاطب بورژوا" از لذت رمان خوانى داشت، تحقير مى کردند. رولان بارت با صحبت کردن از "مکتب نگاه" کار را، در مقام استاد، تکميل کرد.در عرض ٤٠ سال "رمان نو" الهامبخش هزاران تز و بيوگرافى و غيره شده است، کتابهاى درسى را پر کرده، جوايز زيادى به دست آورده (منجمله دو نوبل: بکت و سيمون) و تصوير ادبيات فرانسه را در خارج از مرزهاى آن ثبت کرده است. موفقيت جهانى و مصرانه فرمولى که اميل هانريو با عصبانيت و دل آزردگى به زبان آورد و روب گرى يه با نبوغى تبليغى مورد استفاده قرار داد، وقتى تمام اهميت خود را کسب ميکند که بدانيم اين جنبش بدون مجله، بى رهبر و فاقد بيانيه، هميشه گردآورنده سبکها، هوشمنديها و جهانهاى ذهنى متخالفى بوده است. ويژگى "رمان نو" تنها در اين نيست که همه نويسندگان آن هميشه ادعا کرده اند که تعلقى به آن ندارند، بلکه بعلاوه به اين مربوط ميشود که اين مکتب بر مبناى يک فريب اوليه به رونق خود ادامه ميدهد. امرى که مانع از اين نشده است که بهترين آنان به تنهايى و، بويژه، دور از ديگران به خلق ادامه بدهند.

"ما تروريست بوديم"نوول ابسرواتور: اين پديده را چگونه توضيح مى دهيد که مطرحترين فعالين "رمان نو" (خود شما، کلود سيمون و ناتالى ساروت) هنوز هم اخبار ادبى را تحت سيطره خود دارند؟آلن روب گرى يه: ماجراى "رمان نو"، در دوره مبارزاتى اش از ١٩٥٠ تا ١٩٧٥، يک پديده ايزوله نبود. تمام اين ربع قرن، در هنر، تفکر و ايدئولوژى متاثر از يک جوشش انقلابى شديد، شور و اشتياق عظيم خلاق، تمايلى گستاخانه براى مبارزه عليه پيش داوريها و اشکال مقدس شده بود. همه اينها خيلى زود در مطبوعات منعکس شدند. به خاطر بياوريم که اولين مقالات شديداً خرابکارانه من در باره "تئورى ادبى" هم در "اکسپرس" و هم در "نوول ابسرواتور" (به ترتيب مهمترين هفته نامه هاى راست و چپ فرانسه) چاپ شدند! من اين شانس را داشتم که بتوانم تعدادى نويسنده ناشناخته را که به طور فوق العاده اى مبتکر بودند و منتقدين در قدرت آنها را "غير قابل فهم" مى دانستند نزد ژروم ليندون، زير پرچم انتشارات مينويى، جمع کنم.حرکت گروهى ما خيلى زود تاثيرش را گذاشت: مانند گردانى از کافر و تروريست به جلو ميرفتيم. مخالفمان بودند، اما حس مى کردند که "انقلاب در قلبهايمان شعله مى کشد". نه انقلاب اجتماعى تعهد سارترى، بلکه تغيير راديکال متون، که بافت زندگى مان را تشکيل مى دهند. امروز که کتابهاى پرفروش پيش ساخته، نزاکت سياسى و تلويزيون-دسر فضا را اشغال کرده اند، طبيعيست که اين دوره جستجوى شديد، که فى الحال بسيار دور به نظر مى رسد، در ميان تاريکى بدرخشد.ن. ا. : در رساله روژه-ميشل آلماند بار ديگر عکس معروف ماريو دوندرو را مى بينيم. همان عکس دسته جمعى که به چهار گوشه جهان سفر کرد و تبديل به تمثال جنبش شد. براى شما اين عکس سمبل چيست؟آ. ر-گ. : سر و صدايى که در اطراف ما راه افتاده بود خيلى زود از مرزهاى فرانسه فراتر رفت. يک مجله ايتاليايى مى خواست عکسى از "مکتب جديد" بگيرد. ليندون تمام تلاشش را کرد که ما را در مقابل خانه اش جمع کند. در واقع ما جلساتى به آن صورت نداشتيم و مکتبى هم وجود نداشت. آنچه بود، تمايلى به نوشتن عادى نشده بود وهر کدام از ما اين نوشتن را از کتابى به کتاب ديگر، ابداع مى کرديم.

ن. ا. : کلود سيمون در کتاب جديدش، "باغ گياهان"، از نشست ١٩٧١ در باره "رمان نو" صحبت ميکند.آ. ر-گ. : در آن بحث مساله "مدلول" مطرح بود. ريکاردوو حيات خود را انکار مى کرد و نويسنده حقيقى را که متنش فقط با کار روى کلمات توليد مى شود و هيچ دلالتى بر يک تجربه زيست شده ندارد، در مقابل آن مى گذاشت. من فکر مى کردم که زندگى نويسنده رمانهايش را تغذيه مى کند، اما اين زندگى با کار نوشتارى او تغيير شکلى بى وقفه ميدهد و به اين ترتيب تبديل به يک مدلول تخيلى مى شود. کلود سيمون به طور کلى اهميتى اساسى به مدلول "واقعى" ميداد و آنرا همراه با دلنگرانى اى در رابطه با حقيقت مى کرد. و همين هم عاملى است که در نيرومندى نوشتارش شرکت دارد.

عصر سوظن
تحت اين تيتر، نوول ابسرواتور نظر چند رمان نويس امروز را نسبت به نقش و تاثير "رمان نو" منعکس کرده است. نظر سه نفر از آنها که سه ارزيابى متفاوت را نمايندگى ميکنند، به نظر خوانندگان ميرسد:

پاتريک رامبو، برنده جايزه گنکور ١٩٩٧ براى رمان "نبرد": "من در نقطه مقابل قرار دارم"براى من مشکل است از نويسنده اى که نميشناسم، صحبت کنم. در واقع من از کنار کلود سيمون (برنده نوبل ١٩٨٥) به خاطر برچسب "رمان نو" که به اولين رمانهايش چسبيده بود، گذشتم. ميدانم که اهل تئورى نبود و داستان تعريف ميکرد، اما به حرکتى متصل بود که در من آلرژى ايجاد ميکرد. من تماماً به بوتور و روب گرى يه حساسيت دارم. هيچوقت نتوانستم هيچکدام از مسخره بازيهايشان را تا به آخر بخوانم. چون در نقطه مقابل اين ژانر (به نظرم سطحى) هستم، فقط ميتوانم حرفهاى ساده اى از اين قبيل بزنم: ٣٠ صفحه در باره يک دستگيره در به خميازه ام مى اندازد. کاملاً موافقم که شعله چوب را، اگر در خدمت بيان داستانى است، برايم تشريح کنند، اما نقطه نظر هيزم مطلقاً علاقه ام را جلب نميکند. بالاخره اينکه براى من ابداع کنندگان رمان مدرن لويى آراگون و پل موراند نام دارند؛ اينها کماکان بديع ترينها هستند. هنگام نوشتن به خودشان نگاه نمى کنند.

ژروم شارين، آخرين رمان "انسان مونته زوما": "رمان نو آمريکا را تکان داد""چشم چران" (آلن روب گرى يه) براى من يک شوک بود. با او اشيا و انسانها جايشان را عوض ميکردند. اين روش فاصله گذارى بين هيجان و واقعيت را قبلاً در "بيگانه" کامو و نزد فلوبر ديده بوديم: وقتى قهرمان به پاريس ميرسد، معمارى اهميتى بيشتر از انسان پيدا ميکند. اما بويژه روب گرى يه به اندازه فيلم رنه "هيروشيما عشق من" دستاورد داشته است: پاسخى به فراموشى مرتبط به جنگ جهانى دوم. با خواندن روب گرى يه مى فهميم که تاريخ يک دروغ است. "چشم چران" آمريکا و ادبيات خواب آلوده اش را تکان داد.

دومينيک نوگز، آخرين رمان "عشق سياه"، انتشارات گاليمار: "به عقل رسيدم"وقتى شروع به نوشتن کردم، "رمان نو" همه جا را اشغال کرده بود. اولش سرکشى کردم و رساله هاى خشمآگين و پر خبثى عليه تئوريهايى که به روب گرى يه نسبت ميدادند، نوشتم ( که البته هنوز چاپ نشده اند!). بعد، سعى کردم که به عقل برسم. بايد گفت که "پاک کنها" يا "تغيير" رمانهايى بزرگ هستند. "عصر سوظن" ناتالى ساروت يا "براى يک رمان نو" روب گرى يه، متون انتقادى مهمى هستند که همراه با نوشته هاى انتقادى رولان بارت و ژنت، به تفکر در زمينه فرم دامن زده اند. اما من نميتوانستم مانند آنها بنويسم. کماکان خودم را به مارسل پروست، له ريس يا کنو نزديکتر حس ميکردم تا روسل يا بلانشو. بنابراين، "رمان نو" بر جوانانى مثل من يک تاثير اوليه نجاتبخش داشته است: فلجى. اين فلجى باعث شد که اولين رمان من، "موزيکال"، در حجم کم و با تاخيرزياد درآمد و به شيوه اشارتى هم نوشته شده بود. اين کتاب محصول جستجو هاى زيادى در زمينه فرم بود (مثلاً در همان عبارت از زمان حال به ماضى استمرارى يا مشروط ميرفتم). زيرا دومين تاثير مثبت "رمان نو" اين بود: مجبورمان ميکرد که ببينيم پاها و چشمهايمان را کجا ميگذاريم. و نيز دستمان را.

بازگشت