|
"نـبـرد تـمـدن ها"
بيژن هدايت
نوامبر ٩٧
با پايان جنگ سرد و فروپاشى شوروى و بلوک شرق، عمر مفيد يکى از اصلى ترين فرضيه هاى دنياى غرب مبنى بر تقابل "اقتصاد بازار آزاد با اقتصاد سوسياليستى" و "دمکراسى غربى با ديکتاتورى شرقى" نيز به پايان رسيد. غرب "پيروز" شد و در ميان هياهوى کر کننده جشن پيروزى خود، نه تنها "مرگ" کمونيسم و "رستگارى" سرمايه دارى را بشارت داد، که اين پشتوانه تئوريک و استراتژيک را هم با احترام و ستايش فراوان به خاک سپرد. اين فرضيه، جهان دوران جنگ سرد را شکل مى داد. صف آرائى و قطب بندى اين جهان را موجه مى کرد. و با تبليغات انبوه در بر شمردن تمايزات و محسنات سياسى - اقتصادى و اجتماعى - فرهنگى غرب بر شرق، در کار تشجيع افکار عمومى و توجيه: رقابت تسليحاتى، لشکرکشى نظامى، و دامن زدن به آتش جنگ و کشتار مردم، بود.
پس از پايان جنگ سرد اما، اين خلاء تئوريک - استراتژيک مى بايست با فرضيه ديگرى پر مى شد. فرضيه اى که به مختصات دوران حاضر شکل مى داد و آرايش آن را تعيين مى کرد. با "نظم نوين"، فرضيه "نبرد تمدن ها" از آرشيو تئورى هاى رنگارنگ غرب بيرون آمد و اين فرصت را يافت که دستور جلسات و مباحثات روز محافل سياسى و آکادميک شود و مقبوليت بيابد. "شيطان سبز"، جايگزين "شيطان سرخ" شد. و "تمدن اسلامى" بر مسند اصلى ترين رقيب دنياى غرب جلوس کرد.
"نبرد تمدن ها" اغلب با ساموئل هانتينگتن٭ تداعى مى شود. کنفرانس "اسلام سياسى و غرب"، که اين اواخر در نيکوزياى قبرس برگزار شد، فرصتى بود تا يک بار ديگر فرضيه مزبور به بحث و بررسى گذاشته شود.
"نبرد تمدن ها": مبانى و چشم انداز
از نظر ساموئل هانتينگتن، سياست بين المللى تحت تاثير "مسائل تمدنى" در حال تغيير است و در اين تحول جهانى، پنج مولفه اصلى قابل مشاهده هستند:
- "براى نخستين بار در طول تاريخ، سياست بين المللى، چند قطبى و چند تمدنى شده است: سه بلوک دوران جنگ سرد از بين رفته اند و هفت الى هشت منطقه مهم فرهنگى و تمدنى سر بر آورده اند." هنرى کيسينجر در آخرين کتاب خود، آمريکا، روسيه، چين، ژاپن، اروپا، و احتمالا هندوستان، را قدرت هاى برتر قرن بيست و يکم مى خواند که از پنج تمدن عمده جهانى نشات گرفته اند. ساموئل هانتينگتن، کشورهاى حوزه اسلامى که: "در نقاط استراتژيک جهان قرار گرفته اند و داراى نفت و جمعيت وسيع مى باشند"، را نيز به اين ليست مى افزايد تا "جهان اسلام" جاى خود را در "نبرد تمدن ها" بازيابد؛
- "تغييرات مهمى در موضع قدرت تمدن ها در حال تکوين است: غرب براى قرنها، تمدن مافوق جهان بوده است. اما رکود جمعيتى و نزول پيشرفت هاى اقتصادى غرب از يک سو، و ديناميک اقتصادى کشورهاى آسياى شرقى و تحولات کشورهاى اسلامى از سوى ديگر، پايه هاى قدرت غرب را به مخاطره خواهد انداخت." شاه بيت غور "تئوريک" ساموئل هانتينگتن اينجاست که شکل گيرى و "رشد چشم گير" نهضت اسلامى در جهان اسلام را يکى از "مهم ترين تحولات سياسى و فرهنگى" دوره حاضر مى خواند، تا "احياى هويت اسلامى" را به نام مردم اين مناطق سکه بزند و آنان را به سجده افتخار اين "هويت" و "ارزش" مشترک اسلامى، در تقابل با ارزش هاى غربى، ببرد؛
- "روابط بين تمدن هاى مختلف، بندرت نزديک و تفاهم آميز و اغلب سرد و توام با دشمنى است: محور اين روابط، غرب و رابطه آن با بقيه جهان خواهد بود. غرب مى کوشد فرهنگ و ارزش هاى خود را به تمدن هاى ديگر تحميل کند، لذا ممکن است برخورد اين تمدن ها به خشونت کشيده شود." به زعم فرضيه "نبرد تمدن ها"، دلايل امکان بروز خشونت و تخاصم ميان تمدن ها اساسا ناشى از "بيدارى اسلام" و تاثير آن در تحولات جهان امروز است. کشورهاى اسلامى "بيدار" شده اند و ديگر حاضر به پذيرش "فرهنگ" و "تمدن" غرب نيستند؛
- "در جهان پس از جنگ سرد، تضاد بين گروههاى قومى همچنان وجود خواهد داشت: اين تضادها اما، زمانى براى صلح بين المللى خطرناک خواهند بود که حامل تمدن هاى مختلف نيز باشند." ساموئل هانتينگتن در اينجا به تخاصمات خونين بالکان، آسياى ميانه، شبه قاره، و خاورميانه، اشاره مى کند و امکان مى دهد که اين تخاصمات به "جنگ هاى بزرگ" تبديل شوند و به ساير نقاط جهان نيز سرايت کنند. اينجا هم تصوير اسلام است که برجسته مى شود؛
- "تفاوت هاى قومى و فرهنگى باعث اختلاف بين توده مردم است و در عين حال مشترکات فرهنگى نيز باعث نزديکى و همکارى آنها مى شود: بسيارى از کشورها در همگرائى اقتصادى قرار مى گيرند و موقعيت و ميزان اين همگرائى متناسب با اشتراک فرهنگى آنها خواهد بود." يک طنز جالب فرضيه اين است که براى اثبات خود، شوروى سابق را نمونه مى آورد که "تفاوت هاى قومى و فرهنگى" باعث عدم موفقيت همگرائى سياسى و اقتصادى آن شد و در نهايت آن را فروپاشاند؛
يک ارزيابى کوتاه و کلى
فرضيه "نبرد تمدن ها" اساسا بر اين دورنمايه متکى است که: در جهان پس از جنگ سرد، اين اختلافات فرهنگى است که بر جاى رقابت هاى اقتصادى و سياسى و تخاصمات ايدئولوژيک و طبقاتى مى نشيند و به بروز جنگ ها و درگيرى هاى خونين ميدان مى دهد. در اين تصوير جهانى هم، اين نه خطر چين و ديناميک اقتصادى کشورهاى خاور دور، که "خطر اسلام" است که با خطوط برجسته نقاشى مى شود. "مسيحيت" در برابر "اسلاميت" جان مى گيرد و "جهان مسيحى" در برابر "جهان اسلامى" به خط مى شود.
"نبرد تمدن ها"، و سخنرانى ساموئل هانتينگتن در کنفرانس نيکوزيا، مشحون از نظريات سطحى و متناقض، ايستا و غيرعلمى، است. از حذف ناشيانه اختلاف طبقاتى، مبارزه سياسى، و رقابت اقتصادى، در جاى جاى اين جهان و در درون هر يک از "تمدن هاى" مورد اشاره اين نظريه که بگذريم، معلوم نيست چرا جهان دوران جنگ سرد به سه بلوک و دوران پس از آن به هفت يا هشت بلوک، آنهم فرهنگى - تمدنى، تقسيم مى شود؛ چرا افزايش جمعيت جهان اسلام به سطح يک خطر عمده بين المللى ارتقاء مى يابد و چه رابطه ارگانيک و دو سويه اى بين افزايش جمعيت و "هويت اسلامى" وجود دارد که باعث "بيدارى اسلام" و صف آرائى آن در برابر دنياى غرب مى شود؛ چرا از ديناميک پوياى اقتصادى کشورهاى آسياى شرقى و نيز از نزول پيشرفت هاى اقتصادى غرب صحبت مى شود و فاکتور اقتصادى به عنوان يک مولفه مهم مورد تاکيد قرار مى گيرد، اما با اين همه اين فقط "چالش فرهنگى" است که جهان معاصر را شکل مى دهد؛ چرا، و بر حسب کدام نمونه ها، همگرائى ها و قراردادهاى سياسى و اقتصادى موجود جهان، نه بر اساس منفعت سياسى و اقتصادى، که فقط به خاطر مشترکات فرهنگى طرفين آنها پا مى گيرد و ميزان پيشرفت آنها نيز بسته به اين مشترکات است؛ معلوم نيست چرا در فروپاشى شوروى سابق، فاکتورهائى نظير: تنگناى اقتصادى، بن بست سياسى، مشکلات اجتماعى، و نزول قدرت رقابت با غرب، هيچ تاثيرى ندارند و صرف وجود "تفاوت هاى قومى و فرهنگى" آن را از هم مى پاشاند؛
هر يک از اين مهملات مى تواند موضوع يک نقد تئوريک - تاريخى و مستند - آمارى باشد. مساله اصلى در نقد و افشاى "نبرد تمدن ها" اما، چيز ديگرى است. بايد جوهر و درونمايه اصلى اين نظريه سطحى و زمخت را عريان کرد و مقابل نور گرفت. ساموئل هانتينگتن، در کنفرانس "اسلام سياسى و غرب"، "احياى هويت اسلامى" و "بيدارى اسلام" را مهم ترين معضل دوران معاصر خوانده بود. معضلى که مى تواند به تغيير موازنه قدرت بين اسلام و مسيحيت منجر شود و به جنگ هاى تمدنى اجتناب ناپذير بيانجامد. به همين بپردازيم.
"احياى هويت اسلامى"
"احياى هويت اسلامى" در اين فرضيه و نيز در تصور رايج غالب مفسرين و متخصصين مسائل خاورميانه، به فعال شدن جريانات اسلامى در خاورميانه، و نيز شمال آفريقا، ربط داده مى شود. اين ادعا، تماما غير واقع و پوچ است. فعال شدن جريانات اسلامى، حتى اگر با اغماض به "بيدارى اسلام" معنى شود، کمترين ربطى به "احياى هويت اسلامى" مردم اين مناطق ندارد. از اعتقاد و ايمان قلبى مردم به خدا و پيغمبر حکايت نمى کند؛ نقش و تاثير اسلام در بيان اميال و آرزوهاى توده مردم را نشان نمى دهد؛ و حتى در ضمير ناخودآگاه آنها نيز با "هويت" و "ارزش" اسلامى تداعى نمى شود.
واقعيت امروز جوامع خاورميانه و شمال آفريقا با "هويت اسلامى" مشخص و متعين نمى شود. اکثريت عظيم اين مردمى، که "هويت اسلامى" به نامشان سکه زده مى شود، به يک جامعه مدرن و سکولار دل بسته اند؛ از آخرين پيشرفت هاى علمى و فرهنگى و تکنولوژيک قرن بيستم متاثرند؛ مى خواهند مدرن، شاد، و آسوده، زندگى کنند؛ نمى خواهند مذهب و "قوانين الهى" بر مقدرات جامعه شان حاکم باشد و شب و روزشان به سياه پوشى و عزادارى بگذرد؛ و به زور شکنجه و زندان و خفقان خونين جمهورى اسلامى در ايران، ترور و کشتار دستجات اسلامى در مصر، و قتل عام هاى گسترده تروريست هاى اسلامى در الجرايز و... هم مسلمان نمى شوند و پرچم "هويت اسلامى" براى خود نمى دوزند. فقط اين واقعيت است که با وضعيت امروز جوامع خاورميانه و شمال آفريقا مى خواند.
تراشيدن "هويت اسلامى" براى توده مردم اين جوامع اما، از يک سو مبين تقسيم نژاد پرستانه انسان ها و در خدمت به صف کردن "مسلمانان" در برابر "مسيحيان" و قائل شدن به "ذات متمدن" مسيحيت و برترى مردم آن است. و از سوى ديگر تلاش مشترک و عبث جريانات اسلامى و طيفى از تئوريسين ها و مستشرقين غربى، براى مشروع و موجه جلوه دادن "حکومت مذهبى" و "قوانين الهى" در اين جوامع را نشان مى دهد. اما همانطور که اعتقاد به مسيحيت هر ميزانى از جمعيت آمريکا و سوئد، اين جوامع را "مسيحى" نکرده است، صرف وجود باور مذهبى در بخشى از مردم اين مناطق نيز، جوامع آنها را اتوماتيک "اسلامى" نمى کند. شاخص تشخيص مذهبى بودن يا نبودن يک جامعه، تلاش عملى و روزمره مردم براى کاربست قوانين مذهب يا برعکس، مبارزه روزمره آنها عليه شرعيات مذهبى و توقع و تمايل شان به وجود جامعه اى مدرن و سکولار است که دست متحجر مذهب از مقدرات آن کوتاه باشد.
"تمدن اسلامى"
اين فرضيه، "تمدن اسلامى" و به همان معنى "جهان اسلام" را پديده اى همگون و واحد در نظر مى گيرد، تا عروج آن به عنوان يک رقيب قدرتمند در برابر غرب و احتمال بروز "نبرد تمدن ها" را توجيه کند. اينها اما، محصول ذهنيت خاکسترى ساموئل هانتينگتن و نظريه "نبرد تمدن ها" هستند. ماديت ندارند. انعکاس عينى يک پديده واقعى در ذهن نيستند.
"جهان اسلام"، حتى اگر بشود چنين ترمى را بر مجموعه کشورهائى که اسلامى خوانده مى شوند اطلاق کرد، جهان يکپارچه اى نيست. ساختارهاى سياسى، و نقش دولت و نهادهاى تصميم گيرنده در اين جهان بشدت متفاوت است؛ جايگاه و نقش مذهب در آن از اهميت يکسانى برخوردار نيست و تفسيرهاى متنوعى از شرعيات اسلام دارد؛ جنبش هاى اجتماعى و اعتراضات مردمى آن تحت تاثير گرايشات سياسى متنوعى از ناسيوناليسم ايرانى و عربى گرفته تا پان اسلاميسم و ليبراليسم غربى و سوسياليسم کارگرى شکل مى گيرند و توازن قدرت و نيروهاى اجتماعى منطقه را بر هم مى زنند؛ وزن دولت هاى آن در معادلات بين المللى، رابطه آنها با غرب، و سياست ها و تاثيراتشان در مورد مسائل منطقه اى، هم کاسه نيست و از فاکتورهاى مختلفى پيروى مى کند؛ و همه اينها به "جهانى" شکل مى دهد که اجزاء آن کاملا متضاد عمل مى کنند و در رقابت و کشمکشى دائم با هم بسر مى برند.
"تمدن اسلامى"، پديده اى همگون و يکپارچه نيست. واقعيت ندارد. و صرفا به منظور ساختن يک دشمن قهار در مقابل دنياى غرب و مسيحيت تبيين شده است.
غرب يکپارچه و همگون يک وجه ديگر تلاش "نبرد تمدن ها" آن است که غرب را نيز موجوديتى همگون و يکپارچه قلمداد کند. اگر قرار است تصوير امروز جهان با چالش تمدن ها رنگ آميزى شود، و "تمدن اسلامى" و جهان واحد ناشى از آن در يک سوى اين تصوير جاى گيرد، پس طبعا بايد "تمدن مسيحى" و دنياى يکپارچه و همگون غرب را نيز در سوى ديگر اين تصوير نقاشى کرد. دنياى همگون و يکپارچه اى که البته پرچم رهبرى خود را به دست آمريکا داده است. اينها، دو جزء مکمل و بهم پيوسته يک پديده واحد اند. اينجا هم اما، اين قوه تخيل است که بر تحليل ابژکتيو پيشى مى گيرد. "نبرد تمدن ها" اينجا هم، اختيارى، قراردادى، و تماما غير واقع است. آنچه مسيحيت و "تمدن مسيحى" خوانده مى شود، شامل شعبات و شقوق متعددى است که با هيچ چسبى بهم نمى گيرد و دست از آئين و آداب متفاوت و سابقه اختلاف و دشمنى تاريخى خود برنمى دارد. علاوه بر اين، غرب، حتى در يک مشاهده ساده نيز، دنيائى همگون نبود و نيست. ساختار سياسى، توان اقتصادى، کاربرد دمکراسى پارلمانى، سنت و پيشينه و جايگاه احزاب سياسى، حضور و توازن قدرت ميان گرايشات: ليبراليسم و سوسيال دمکراسى و کمونيسم، ميزان وجود و تاثير تشکل هاى توده اى کارگرى در مبارزات کارگرى و اجتماعى، نقش و تاثير مذهب در جامعه و خانواده، و سقف آزادى هاى فردى و اجتماعى، در دنياى غرب بشدت متفاوت و متغير است.پايان جنگ سرد، و فروپاشى شوروى و بلوک شرق، پايان يک نظم معين جهانى بود. و مختصات اصلى دوران پس از آن، نمى توانست و نمى بايست به همان روال گذشته ادامه مى يافت. در آنچه که "نظم نوين" نام گرفت، قدرت فائقه آمريکا دستخوش تغيير شد، چندين بلوک سياسى و اقتصادى، منجمله در خود دنياى غرب، پا به عرصه وجود گذاشت، و رقابت بر سر تقسيم مجدد بازار جهانى و تفوق بر نقاط استراتژيک و ژئوپلتيک جهان شتاب و حدتى دوباره يافت. جهان امروز، جهان کشمکش هاى سياسى و اقتصادى، بويژه در خود دنياى غرب، براى تقسيم مجدد جهان است. تلاش ها و تشبثات مجدانه آمريکا، فرانسه، آلمان و انگليس در خاورميانه، در همين سال هاى اخير، براى حضور سياسى و اقتصادى بيشتر و وسيع تر به ضرر رقباى ديگر، فقط يک نمونه مشخص از غرب ناهمگون و رقابت هاى درونى آن است.
در خاتمه نبرد تمدن ها"، جهان پس از دوران جنگ سرد را شکل نخواهد داد. سير وقايع بين المللى بر متن تقابل "تمدن اسلامى" با دنياى غرب و مسيحيت اش پيش نخواهد رفت. بر عکس، سير رويدادها و شواهد دوره حاضر، نشان نزديکى بيشتر دنياى غرب، و آمريکا، با بخش عظيم و موثرى از کشورهاى "جهان اسلام" است. فروپاشى شوروى، خود عاملى بر اين نزديکى و آرايش جديد بود. برخى از کشورهاى منطقه که قبلا در حيطه نفوذ شوروى قرار داشتند، با پايان جنگ سرد، به دائره ارتباطات غرب پرتاب شدند. حضور بيشتر و قويتر آمريکا در حوزه کشورهاى خليج فارس و همين حد از پيشرفت پروژه هاى آن در برقرارى صلح بين "سازمان آزاديبخش فلسطين" و دولت هاى عربى با اسرائيل، فقط در متن چنين شرايطى قابل حصول بوده است.آيا جمهورى اسلامى ايران يک فاکتور اصلى در "نبرد تمدن ها" نيست؟ آيا "خطر" رژيم اسلامى ايران و هياهوى آن عليه آمريکا را فراموش نکرده ايم؟ قطعا نه! تضعيف پان اسلاميسم در رژيم اسلامى ايران، بنيه ضعيف سياسى و اقتصادى، تنفر عميق و گسترده توده مردم از آن، و نقش حاشيه ايش در منطقه، احتمال روياروئى جدى رژيم اسلامى با آمريکا را منتفى مى کند. به علاوه، چنين تقابلى به نفع خود آمريکا نيز نيست و بويژه در متن روابط فعال اقتصادى و سياسى اروپا با جمهورى اسلامى ايران، عليرغم پاره اى تنش هاى زودگذر، نمى تواند به بسيج و حمايت اين پارچه بزرگ غرب از آمريکا بيانجامد. دنياى "يکپارچه" غرب در اين مورد تماما "پارچه، پارچه" است. "نبرد تمدن ها" يک فرضيه بى خاصيت است. و بى خاصيت هم باقى خواهد ماند. جهان پس از جنگ سرد را، رقابت حاد بين المللى، بويژه در خود دنياى غرب، بر سر تقسيم مجدد جهان و تشديد مبارزه طبقاتى شکل خواهد داد.
------------------------- ٭ ساموئل هانتيگتن، رئيس موسسه مطالعات استراتژيک دانشگاه هاروارد، از تئوريسين هاى بانفوذ غرب، و نظريه پرداز و سخنگوى اصلى "نبرد تمدن ها" است.
|