آخرين نگاه
تيمور
در پارک هيچ کس نبود، روى آخرين نيمکت گوشه چپ، پشت به ديوار، تنها نشسته بودم. روبه رويم حوضى بود که ديگر فواره هايش کار نمى کرد. نيم ساعت گذشته بود و هنوز نيم ساعت ديگر مانده بود تا بيايد. هياهوى خيابان آن روزها، تا آنجا هم مى آمد. شايد هياهو تنها در گوش من بود که تکرار مى شد. گلها و درخت ها در نور بعد از ظهر کدر به نظر مى آمدند. در دست هايم خيره شدم که دور زانوانم گره خورده بود. ذهنم را به هجوم تصويرهاى او سپردم.
منتظرم مى آيد، با دامن سياه، بلوز سبز گلدار و جورابهائى به رنگ پوست . . . سرش پائين است و کتابهايش را سپر پستانهاى کوچکش کرده است. . . . هميشه صبح ها مى آيد، بر آن صخره مى نشينيم، کنار هم و به افق پر غبار نور خيره مى شويم. نگاهش از پس نور نارنجى با نگاهم گره مى خورد. صداى خروش آب آرامش کوهپايه را مثل هميشه آشفته است؛ آبى که همچنان در کار کندن صخره است، تاکى جاکنش جند؟ . . . . مى آيد، کت و دامن طوسى پوشيده است. باموهائى که مثل هميشه دور گردنش چتر زده است.
اين گونه عاشق که مائيم، دنيا کوچک است و تنگ. مى گويم:
- بايد بيکرانش کرد، به اندازه آرزوهامان.. . .
و اين آغاز بود، آغاز راهى که مى بايست مى رفتيم، بازى ممنوعى است که مى بايست آغاز
مى کرديم . . . .مى آيد، با پيراهن بلند گلدار، بالبخندى سرشار از طراوت جوانى،
باعطر شقايق . . . . ، راه مى رويم، پاهايش را برهنه مى کند و بر سبزه ها مى
لغزاند. از خنکاى شبنم مى گويد که برپوستش مى نشيند . . . . ، مى نشينيم، از
دانشگاه مى گويد و از کتابهاى درسى، من از کتابهاى ديگر مى گويم، از رويا ها و
آرمان ها.بهار که ميشد کتانها را زير بغل مى زديم و تا باغهاى بيرون شهر مى دويديم.
هميشه صبح زود. من وقت بيدارى همه پرنده ها را از بر بودم، اول کلاغها بيدار مى
شدند و آخر از همه هميشه مرغابى ها بودند.
- ما دخترها مى بايست تو خانه مى زديم تو سرمان.
- هرکس يکجور تو سرش مى زند.
- هنوز هم همان است که بود.
- يک روزى بايد تمام شود، بايد يکجورى تمامش کرد.
مى آيد، بالرزش خفيفى در تن، بازويم را چنگ مى زند. قدمهايش را با من يکى مى کند. نگاهش را روى گونه ام حس مى کنم. به چشمانش خيره مى شوم. در آن دو پياله عسل کدر کوهستان، خودم را، کوچک شده خودم را، مى بينم و مثل هميشه نگرانيش را از گفتن "دوستت دارم" ........ احساس مى کنم.
مى گويم "بگو!" مى گويد "مى ترسم". دست راستم را دور شانه اش مى اندازم، مى فشارم که شايد از نگرانيش بکاهم.مى آيد آخرين بامداد است که مى آيد. پيش از بالا آمدن خورشيد، پيش از رسيدن به تخته سنگ حتى، آندم که دنيا هنوز آبى نيم رنگ است. مى گويم: "راه نيم رفته را بايد رفت" و دارم مى روم، تنها...... مى گويد: "چرا؟" نيم تبه ام را باز مى کنم، دسته بلوطى تپانچه را در چاله کمرگاهم مى بيند. مى حواهم چيزى بگويم، نميدانم چه چيزى، هرچيزى که به شود گفت. مى گويد: "هيچى نگو!" و دور مى شود. مى وم به اميد فردا...... و بعد سياهى است و بندهاى تو در تو، بند هزار بند، ديگر صبح را نمى شود ديد. زمان مى ايستد. در همان آخرين تصوير، در آن آخرين نگاه......
شش سال عقربه هاى ساعت در من بى حرکت مى ماند. تا اينکه ناگهان همه چيز منفجر مى شود. خروشى برمى آيد. همه چيز سيال مى شود. لحظه ها باشتاب از پى هم مى دوند. همه، هرچه را مى بينى در فرار و فرياد است. زمان انگار مى خواهد عقب ماندگى هايش را جبران کند، اما براى من تصوير آن نگاه همچنان بى حرکت مانده است. تصوير چشم هائى در پس پرده نازک اشک و صدائى که دو کلمه بيشتر نيست "هيچى نگو!" ..... و من هنوز هيچ نگفته ام. حالا مى خواهم و مى بايد که بگويم.، مى بايد آن نگاه را سيّال مى کردم، مى بايد خودم را از آن نگاه مى رهاندم....... مى گويم؟
- فکر مى کردم سراغم را مى گيرى!
- چرا؟
نمى گويم براى اينکه روزگارى عاشق همديگر بوديم، مى گويم:
"خوب!"،
مى گويد:
- شماره تلفن مرا از کجا گير آوردى؟
- مشکل نبود، هرجاى دنيا هم که بودى پيدايت مى کردم.
- چرا؟
- براى اينکه مى حواهم به بينمت.
- چرا؟
- بايد به بينمت، يک روز صبح، ......
- من ديگر صبحا کسى را نمى بينم.
دست هايم را براى روشن کردن سيگار از دور زانو باز کردم، زنى با پالتوى سياه و کفش هاى ورنى پاشنه بلند رو به رويم ايستاده بود. بى هيچ کنجکاوى سرم را بلند کردم. پالتو يقه پوست و موهاى دورنگ. پيش از آنکه بتوانم چشم هايش را از پشت عينکش به بينم با فاصله روى نيمکت نشست و گفت:
- خوب چه مى خواستى بگوئى؟ بگو!
صدا را نتوانسته بود تغيير بدهد ...... دستهايم از حرکت باز مانده بود هزار بار و به هزار شکل اين آمدن را خيال کرده بودم و حالا آمده بود. شبيه هيچ يک از خيالهايم نبود. من به دنياى کدر تنهائى و سکوت، به دنياى تلخ و گنگ سالهاى بى طلوع برگشته بودم. زبانم از گفتن ساده ترين کلمه ناتوان بود. شايد در جستجوى تصويرى بودم که اين همه سال همراهم بود. ناگهان سردم شد، لرزيدم. نگاه خيره ام را باحرکت دست پس زد.
- خوب بگو! چرا خواستى بيايم؟
لرزش چانه ام را با دست چپ مهار کردم. سيگار لاى انگشت هايم شکست. گفتم:
- مى شود برويم خانه اى، جائى به نشينيم حرف بزنيم؟
سختش بود، پا به پا مى کرد، ولى آمد ...... صداى پخش صوت ماشين ديوار صوتى ضخيمى بين مان کشيده بود که تا توى اطاق ادامه داشت. سر انجام او بود که شروع کرد.
- چرا اينجورى نگاهم مى کنى؟ چه چيز طلبکارى؟
صدايش سرد و لحنش آمرانه بود. گفتم:
- حرف طلب و بخشش نيست، حتى ملاميت هم در کار نيست. خبر مى دادى، يک جورى خبرم مى کردى که شوهر کرده اى. شايد اين همه نکهت نمى داشتم، ازت آرزو نمى ساختم، مثل
همه خواستنى هاى ديگر به تو هم فکر نمى کردم.
با ناخن هايش بازى مى کرد، سرش را به پشتى مبل تکيه داد و به سقف خيره شد و تلخ خنديد.
- اگر احتياج نداشتى نکهم نمى داشتى، حالا هم دنبال خوت مى گردى، نه من.
همين که گفتم: "بى انصافى است!"
فرياد زد:
- جى دارى بهم بگوئى؟ چى دارى بهم بدهى؟ در برابر چيزهائى که مى خواهى ازم بگيرى؟ فکر مى کنى براى من آسان بود؟ کجا بودى وقتى که تنها بودم؟ وقتى که مى خواستمت، وقتى که مى بايست پيشم باشى؟ هه ....... لابد مى گوئى من هم پى عيش و عشرت نرفته بودم. آره، تو خيالت رو راحت کرده بودى، زندان بودى و تمام، اما من چى؟ ميان اين همه آدم، ميان اين همه مرد. خيلى پوست کلفتى مى خواست. چرا مرا نبردى؟ چرا نه خواستى شريکت باشم؟ تا من هم با قلب عاشق به ميرم، يا چه ميدانم زنده بمانم. تو اين حق را از من گرفتى. تو دنبال خودتى. تو عاشق خود خواهى هاتى.
گفتم: "خوب، ادامه مى دادى، مبارزه مى کردى!"
گفت: "که چه بشود؟ ....... اين چيزى که حالا هست؟
گفتم: "آنوقت که که امروز را نديده بودى؟
"
شانه هايش را بالا انداخت و زير لب گفت:
"زده شده بودم."
نمى خواستم بحث به خوب و بد امروز بکشد. پرسيدم:
- چرا ازش جدا شدى؟
- همه تان مثل هم هستيد، شما دوست داريد زن کشته مرده تان باشد، چشم به راهتان بماند، هرکارى که مى کنيد کارى به کارتان نداشته باشد ....... او هم ريش گذاشت و شد دوازده امامى تا بتواند شرکتش را نگه دارد.
با بيزارى دستش را در هوا تکان داد، گوئى تصوير ناخوشايندى را از برابر خود مى راند. در حاليکه به آتش سيگارم خيره شده بودم گفتم:
- اين ها که مى گوئى به ما ربطى ندارد، تو مى دانستى، بهت گفته بودم. بهرحال، آنروزها گفتنش به آسانى حالا نبود جنگ بود، تاريکى و ترس و تب و تاب مرگ و دل کندن بود. اما من از تو دل نکندم. تو را باخودم بردم، از همه سختى ها گذراندم. تا تنهائى آن سلول تاريک بردمت و با خودم برت گرداندم.
آرام گرفت، در گوشه مبل فرو رفت، گفت:
- تو دوباره در جلوى چشمم قد مى کشى، مثل آن روزها که برام صخره بودى، بهت تکيه مى دادم، در پناهت پناه مى گرفتم. حتى آن روزهائى که رفتى و برنگشتى، حتى آن روزها به هيچ کس نگفتم، نگفتم ديوانه مردى بودم که يک روز صبح گم شد، گمش کردم. همه اش فکر مى کردم که تو برام بيشتر از يک مرد معمولى بودى ...... نه از اين مردهائى که همه جا هست، که با آدم مى خوابند، مى روند گردش، در آشپزى کردن کمک مى کنند و کفش و لباس براى آدم مى خرند و ورد زبانشان "عزيزم، عزيزم" است .... نه! تو چيز ديگرى بودى.
و نگفت که هنوز هم هستى. پى حرفى مى گشتم که بگويم، حرفى که بتواند سنگينى سکوتى را که غالب شده بود بشکند، پيدا نمى کردم. سکوت را شکست و گفت:
- من نمى خواهم همه آن چيزهائى را که بى تو ساخته ام خراب کنم، مى فهمى؟
رفت طرف پنجره، رو به خيابان ايستاد. پنجره را باز کرد، هياهو و فرياد و شعار مردم توى صورتش خورد، پنجره را بست. پشت سرش ايستادم. مى خواستم دستم را بگذارم روى شانه اش و بگويم "در عشق، سود و زيان نمى شمارند"، دستم آويخته ماند، نگفتم، فکر کردم " وقتى کسى مى شمارد، خوب حتماً به اين جا رسيده که بايد شمرد". دور شدم و بلند گفتم:
- ايثار کلمه اى است که تنها به درد قافيه شعر مى خورد.
دوباره سکوت حاکم شد. نمى دانم باخودش چه گفته بود که ناگهان باصداى بلند گفت:
- خوب که چه بشود؟
صدايش باز سرد شده بود. گفتم:
- فکر کن!
گفت: که چه بشود؟
راست به چشم هايم نگاه کرد. لرزيدم. اصلاً باورم نمى شد پس از اين همه سال عاشق مانده باشم.
گفتم: نمى دانم، شايد دوباره بايد شروع کرد، يا ادامه داد.
......... هنوز زخم قبلى را مرهمى نيافته بودم که زخم ديگرى دهان باز کرد. صداى شليک گلوله ها در همه جا به گوش رسيد و ما که دل در گرو پيمان خود داشتيم، مى
بايست با کوله بار تازه اى دوباره راه بيفتيم ....... راه افتاديم ......
-گيجم، تو دارى مرا به گذشته ها بر مى گرادنى و اين چيزى است که مرا مى ترساند.
گفتم: نه، به روزهاى روشن فکر کن!
خنديد و گفت: باور نمى کنم.
گفتم: مرا باور کن!
گفت: نه! ازت مى ترسم، از همه تان مى ترسم. شما فقط بلديد ويران کنيد.
نه توانستم بگويم "نترس"، مى دانستم ترس هست، چيزى براى ترسيدن هست.
گفتم: خانه کهنه را بايد کوبيد تا بشود خانه نو ساخت.
گفت: ساختن؟ .... شما ساختن بلد نيستيد.
گفتم: وارد مقولات نشو! من از تو و من حرف مى زنم، مى توانيم بقيه راه را با هم برويم.
گفت: سليقه هامان يکى نيست.
گفتم: پس چرا آمدى؟
گفت: تو چرا آمدى؟
گفتم: به دنبال رويا شايد؛
گفت مى توانم باهات باشم، اما نمى خواهم شريکت باشم، نمى خواهم همه چيز را به هم بريزم.
حرکت انگشت هايم روى لبه ليوان متوقف شد، دهانه ليوان را چنگ زدم و به رگهاى پشت دستم که بيرون زده بود خيره شدم، مقاومت شيشه را زير دستم حس کردم.
گفتم: يعنى تو مى گوئى که حق دارى تمام زندگى مرا اشغال کنى اما من حق ندارم از تو چيزى به خواهم.
گفت: من نگفتم همه زندگى ات را مى خوام ....... تو مى توانى آزاد باشى، اما .......
ادامه نداد.، شايد مى دانست براى بريدن، براى بيزارى، براى نبودن همين کافى است.
گفتم: يعنى معشوقت باشم؟ آن هم هروقت تو به خواهى لابد، نه؟
شانه هايش را بالا انداخت، پالتويش را از پشتى مبل برداشت و به طعنه گفت:
- چه اشکالى دارد؟ ها؟ ..... شما که مى خواهيد همه چيز را بهم بريزيد، اين هم يک جور به هم ريختن عادتت هاست مگه نه؟
ليوان زير دستم خرد شد، جيغ زد "چرا؟" با سرعت دستم را برگرداند و
نگاه کرد. با دست ديگرم مشت گره کرده ام را چنگ زدم تا خون را نه بيند .... نمى
دانم، هنوز نمى دانم چرا آن همه برايم سنگين بود. پيش از رفتن با کلمات يخ زده اى
گفت:
- مى دانى تو در گذشته زندگى مى کنى. حتى وقتى که من اينجام، تو با خاطرات من
زندگى مى کنى نه با خودم. تو رويا را به واقعيت ترجيح مى دهى، تو در گذشته اى اما
از آينده حرف مى زنى. تو هيچ وقت در زمان حال نيستى. حال هميشه فدا مى شود، به ياد
گذشته و براى آينده فدايش مى کنى. ديروز با پريروز زندگى مى کردى و فردا با روياى
پس فردا زندگى مى کنى. براى تو امروز وجود ندارد، امروز تو هيچ وقت نخواهد آمد. تو
داستانى هستى که در گذشته نوشته شده و از آينده حرف مى زند. تو گذشته را با صيغه
هاى آينده تزئين مى کنى ...... تو نيستى ..... تو فکر مى کنى هستى، تو خودت را
درجائى جا گذاشته اى، که يادت رفته کجاست.نمى دانم کى رفت، چه چيزهاى ديگرى
گفت يا نگفت. من در خلا خودم بودم، دوباره تنهاى تنها. من مانده بودم و خاطره آن
سلول هاى تنگ و ياد يک نگاه که روشنائيشان بود.
١٩٩٢
|