زنان و سنت گرايى در ادبيات معاصر ايران

اعظم کم گويان

محمود دولت آبادى، داستانويس ايرانى، چندى پيش در جلسه اى، ضمن اشاره به نقش زن در آثارش، جنبش کسب حقوق زنان در غرب را يک "بازى" و يک "مقوله عصبى" که انرژى انسان را بهدر ميدهد، خواند.

اين اظهار نظر از جانب دولت آبادى، بسيار طبيعى و ماهوى است. ضديت با حقوق زنان و مخالفت با تجدد طلبى و روى آورى به ارزشهاى مدرن، يکى از اصلى ترين مشخصه هاى سنت روشنفکرى معاصر ايران بوده است. تقديس فرودستى زن در قالب مخالفت با غربگرايى و "غربزدگى" عنصر انکار ناپذير و يکى از اصلى ترين درونمايه هاى ادبيات معاصر ايران است.

زن شهرى و ادبيات معاصربرخلاف فضاى روشنفکرى و فرهنگى مشروطيت و دوران کوتاهى پس از آن، که حقوق زنان و تعالى و پيشرفت آنان شرط پيشرفت جامعه تلقى مى شد و به برابرى زن و مرد در روزنامه، تئاتر، محافل ادبى و فرهنگى وسيعأ سمپاتى نشان داده ميشد، صنف روشنفکر و اهل ادب ايرانى از دهه هاى چهل و پنجاه به اين سو بجز استثنائاتى، مخالفت هيستريکى با حقوق زنان و حضور آنان در جامعه نشان داده است.

با گسترش سرمايه دارى و وارد شدن زنان بعنوان نيروى کار در جامعه که رفرم هايى محدود در زمينه حق راى، سوادآموزى و بهداشت، و تغييراتى در قوانين خانواده را ايجاب ميکرد، حضور زنان در عرصه اشتغال و زندگى اجتماعى چشمگير شد. اين تحول در زمينه هاى مختلف سياسى و اجتماعى و در تلقى از نقش زنان و حقوق آنان، عکس العملهاى جدى اى را از جانب آرمانهاى اجتماعى و سنتهاى سياسى در ايران و همچنين در عرصه فرهنگ و ادبيات معاصر بوجود آورد.

اين سنتها در برابر ورود و نفوذ ارزشهاى انسانى و اجتماعى اى نظير حقوق برابر زنان، جدايى مذهب از دولت و حقوق شهروندى مردم، مقاومت کردند. با برافراشتن پرچم ضد امپرياليسم ارتجاعى و دفاع از صنعت و سرمايه خودى" در مقابل "بيگانه"، حفظ سرسختانه ارزشهاى ملى و سنتى و نفرت از غير ايرانى و غير اسلامى را در فضاى فکرى و فرهنگى جامعه دامن زدند.

با حضور زنان در جامعه شهرى، زن که سنتاً و براساس آرمانهاى ملى - اسلامى، سمبل و نگاهبان ناموس و غيرت ملى تلقى ميشد، در سنت ملى گرايان و اسلاميست ها و در فضاى فرهنگى جامعه به موجودى بى هويت، زبان دراز و بى حيا تبديل شد که نه تنها هويت خود، بلکه عرق و ناموس و هويت ملى مردم را به "بيگانگان" فروخته و با ولنگارى به کوچه و خيابان کشيده شده بود. چهره زن شهرى غربزده، مصرف کننده و مبتذل از اين پس وارد صحنه ادبيات و فضاى روشنفکرى جامعه ايران شد.

فضاى مردسالارانه و سنت گرايانه حاکم بر ادب و فرهنگ ايرانى که تا آن زمان زنان را در قالب موجوداتى منفعل، ضعيف و توسرى خور يا روانا بيمار تصوير ميکرد، اکنون در ضديت با ارزش هاى جديدى که زندگى زن شهرى و مدرن ايرانى را شکل مى داد، قرار گرفت. زنان توسرى خورى که از کتک خوردن توسط همسرانشان لذت مى بردند، اکنون در واقعيت زندگى جاى خود را به انسان هايى داده بودند که در جامعه و محل کار حضور داشتند و با محروميت ها و بيحقوقى هاى رايج در خانواده و جامعه بتدريج در مى افتادند.

مردسالارى و ضد "غربزدگى"

ضد"غربزدگى" آرمان ارتجاعى ضديت با ارزشهاى مدرن، حقوق فردى و اجتماعى و برابرى زن و مرد از جانب "جلال آل احمد" طرح شد و افق غالب بر صنف روشنفکر و هنرمند ايرانى در دهه هاى چهل و پنجاه و تاکنون گرديد. بدين ترتيب زنان شهرى که نه تنها به حفظ سنتهاى کهنه و عقب ماندگى رغبتى نداشتند، بلکه در فرآيند نوخواهى، تغيير و تلاش براى بهبود زندگيشان قرار گرفته بودند، بشدت آماج حمله ضد "غربزدگى" و سنت گرايى قرار گرفتند. زن ايثارگر، صبور و "دست نخورده" سابق اکنون به مظهر فساد و تخريب اخلاقى جامعه تبديل مى شد.

"آل احمد" در مبحث غربزدگى، زنان شهرى را مروجين فرهنگ "بيگانه"، کسانى که دروازه وطن را به روى ماشينيسم و صنعت دشمن باز کرده اند، ارتش مصرف کنندگان پودر و ماتيک و خائنين به غيرت ملى مى داند. در کتاب "مدير مدرسه" يکى از صفات مُحسنه مدير مدرسه را راه ندادن معلم زن به مدرسه "عزب اوغلى ها" مى شمارد. او کسانى که همسر غربى داشتند يا بهر ترتيب با "بيگانگان" تماس داشتند را بطرز منحطى استهزا ميکرد. آل احمد در داستان ها و مقالاتش زنان شاغل در مشاغلى مانند معلمى مدارس، منشى گرى ادارات و موسسات و زنان کارمند را که بدليل تبعيض جنسى ناشى از اشتغال زنان در جوامع سرمايه دارى حاضر، عموما با درآمدى پائين در چنين مشاغلى بکار گرفته مى شوند، را بطرز تلخ و موهنى بباد تمسخر و طعن ميگيرد. او که نميخواهد واقعيت نابرابرى و فشار تحميل شده به زنان شاغل را ببيند، اين زنان را در قالب زنان ولنگار و سطحى که مصرف کننده پودر و ماتيک محصول غرب اند و در ادارات و مدارس، اين کانونهاى نفوذ غرب و ماشين، "سکرتر" و معلم شده اند، تصوير ميکند. .در داستان "شوهر آمريکايى من"، سمبل بى هويتى و بى شخصيتى انسان "غربزده"، زنى است که همسر آمريکايى دارد که بعدها متوجه ميشود که همسر آمريکايى اش نه تنها متشخص نيست که در گورستان کار ميکند و مرده شوى است. سيمين دانشور" هم همين مايه را در داستان از "خاک به خاکستر" در قالب مردى ايرانى که در آمريکا به کار گِل گرفته شده و همسر آمريکايى او از فرهنگ ايرانى خوشش نمى آيد، به کار گرفته است. در آثار ادبى اين دوره زنان شهرى که بتدريج حضورشان در داستان نويسى و شعر کمرنگ ميشد، مترادف با بى حيايى، گستاخى و فتنه گرى بودند. (محمد مسعود، على محمد افغانى و ...)"رضا براهنى" شاعر، نويسنده و تاريخ نويس، در همين دوره در کتاب "تاريخ مذکر"، زنان را چنين توصيف مى کند: "زن گذشته ايرانى ... لااقل به شهادت قصه هاى کهن، زن خانه دار خوبى بوده، عطوفت و پاکى سرش ميشده، و لااقل از حس فدارکارى براى اطرافيانش لبالب بود. زن شهرنشين حتى از اين صفات ساده انسانى هم عارى ميشود." او در انتقاد از مشروطيت مى گويد: "سلطه تاريخى مرد موجب شده که هيچ نوع الگو و تصوير مناسب حال زن معاصر نه در تاريخ و نه در کتاب هاى درسى و دانشگاه ها وجود نداشته باشد. زن بى ريشه است. فرهنگ و الگوى بومى ندارد. پس ناچارا تسليم فرهنگ وارداتى غرب ميشود. زن غربزده، غربزده تر از مرد غربزده است، بى ريشه تر است، بى فرهنگ تر است، دهان بين تر است و از خود بيگانه تر است." (رضا براهنى، تاريخ مذکر، تهران ١٣٦٣، ص ١٧ ، ٢٩-٣٢)"ساعدى" يکى از گوياترين نمونه هاى تلقى از زن بعنوان سمبل شرف و ناموس ملى و ضديت با غير ايرانى را در داستان کوتاه "دنديل" بدست مى دهد. در اين داستان، او حيثيت و شرف ملى را در قالب استعاره اى بکارت يک دختر پانزده ساله بيان ميکند که اين بکارت (شرف ملى) توسط يک آمريکايى بباد ميرود، سراسر داستان آکنده از فرهنگ چندش آور مردسالار، ناموس پرست، وطن پرست و ضد "غير ايرانى" است.

"فروغ فرخزاد" بعنوان يکى از استثنائات اين دوره، با طرح مسايل اجتماعى و اعتراض به موقعيت تنگ و سنتى که زنان در آن قرار داشتند، موجى از مخالفت مردسالارانه، مذهبى و تنگ نظرانه را در بين صنف هنرمند و روشنفکر ايرانى ايجاد کرد. "فروغ فرخزاد" در حيطه زندگى خصوصى و هنرى اش، فراتر از معيارهاى سنتى جامعه و اهل ادب ايرانى رفت. او در شعرهايش ترجمان تمايلات و آرزوهايى شد که در جامعه، با شرم و مناعت تحميلى به زنان مهار شده بود. "فروغ فرخزاد" رنگ جسورانه و سنت شکنانه عميقى به شعر معاصر فارسى زد و مخالفت هيستريک فرهنگ و اخلاقيات واپسگرا را موجب گرديد. مردسالارى و سنتگرايى نه فقط در مواجهه با اشعار فروغ فرخزاد، بلکه در ارزش گذارى شخصيت او هم عيان شد. مرد سالار و سنت گرا خواندن "مهدى اخوان ثالث" بدليل تصوير بغايت ارتجاعى از زن در اشعارش هنوز حق مطلب را در باره او بيان نميکند، "اخوان ثالث" در بزرگداشت فروغ فرخزاد در شعرى مى گويد:

دريغا آن پرى شادخت
از اين نفرين شده مسکين خراب آباد...
زنى مردانه تر از هرچه مردانند
زنى آزاده و آزاد

و ديگرى (يزدان بخش قهرمان):

ايکاش
از شجاعت او، بود، اندکى در مردهاى ما
يا داشتند ذره اى از کوه درد او، نامردهاى ما

از توصيفاتى مانند "پرى" و "شادخت" که بگذريم، اينها جلوه هاى ديگرى از زن ستيزى و عقب ماندگى در جامعه ادبى و در وصف آزادگى و ارزش يک شاعر زن است. اين فرهنگ سنتى اى است که جسارت و آزادى را برابر با مردانگى و ترسو بودن يعنى زنانه بودن را نشانه نامردى مى داند. اين همان روى ديگر، زن صفت دانستن مردهاى متجدد، مدافع حقوق زن و بى غيرت در اين فرهنگ است.

زن روستايى و بازگشت به ريشه هاى خودى در دهه پنجاه، در مقابله با نفوذ ارزش هاى جديدى که حضور زنان در جامعه ايجاب ميکرد، بازگشت به ريشه ها ، هويت خودى و نوستالژى زندگى روستايى ماقبل صنعتى و ماقبل شهرنشينى، فضاى غالب در بين روشنفکران گرديد. زن اصيل و نجيبى که با "غربزدگى"، "فرهنگ مصرفى" و بى حيايى آلوده نشده، دست نخورده مانده بود، در روستاها جستجو شد. زن روستايى نجيب، بردبار و وابسته به مرد، پادزهر زن شهرى، قرتى و مصرف کننده در عمده آثار ادبى اين دوره شد. آثار "غلامحسين ساعدى" و "محمود دولت آبادى" تصوير چنين زنى را در آثارشان بوضوح ترسيم مى کنند. در حاليکه بخش اعظم دهقانان خلع يد شده از روستاها مهاجرت کرده و به کارگر مزدى در شهر تبديل شده اند، درست در چنين موقعيتى، موضوع اصلى آثار دولت آبادى را حاشيه اى ترين اقشار دهقانان در دهات تشکيل ميدهند. آثار دولت آبادى موقعيت و فرهنگ اقشار رو به عقب جامعه که در روياى گذشته بسر مى برند را منعکس مى کنند. سنت فرهنگى که او از پرچمداران آن است، نه تنها تصورى از کارگر، شهر و مراکز صنعتى و زن شهرى حاضر در جامعه ندارد، بلکه از انعکاس مصائب همان اقشار حاشيه اى دهات هم عاجز است. زن را در داستانهاى دولت آبادى چنين مى بينيم: متعلقه مرد، "خواهر نيمه نفر حساب ميشود اصلا"، زن در حال ضجه و زارى دائمى براى مردان (شوهر، پدر، برادر)، صبور و بردبار در تحمل مصائب و مشکلات آنان، محمل و موضوع کشمکشهاى غيرتى و ناموسى بين مردان. وقتى که پاى شجاعت و استقلال زنان به ميان مى آيد هم زنان منحصر بفردى پيدا ميشوند که بقول ايشان "جسارت چهل مرد را دارند و براى انتقام گرفتن لباس مردانه مى پوشند". (جاى خالى سلوچ، روزگار سپرى شده مردم سالخورده، کليدر و ...)صنف نويسنده و اهل ادب ايرانى در اين دوران، حتى هنگامى که زنان روستايى را به زنان "زبان دراز" شهرى ترجيح مى دهند، سمپاتى اى به مصايب و بيحقوقى آنان ندارند، تصوير زن روستايى در عمده آثار اين صنف، تصويرى ابژکتيو و متکى به واقعگرايى نيست. در اين سنت، مصائب اين زنان ابدى و مقدس شمرده ميشوند. نويسندگان اين دوره نوعى لذت عارفانه و بيمار گونه را از رنجها و مصايب مردم و زنان روستايى را در آثارشان منعکس مى کند. اين نويسندگان حتى در آمال و آرزوهاى زن روستايى هم سهمى ندارند. زنان بعنوان موجوداتى حقير و فرودست، مکمل فضاى سنتى و عقب مانده آثار آنان مى شوند. در فضاى تنگ و عقب مانده، و در فرهنگ مذهبى، سياهپوش و تعزيه خوان "غلامحسين ساعدى"، در بين اقشار حاشيه نشين دهات، زنان در شکل اشباح، موجوداتى نجيب، سربزير، فلاکت زده و زيردست مردان اند. (چوب بدستهاى ورزيل، عزاداران بيل و ...) آل احمد، ساعدى، دولت آبادى، براهنى و .. البته چهره هاى شاخص اين سنتگرايى اند. اما اين ارتجاع ادبى و دفاع از تارو پود عقب مانده اى که فضاى فرهنگى و روشنفکرى معاصر ايران را درهم تنيده، منحصر به نويسندگان مرد نيست. بجز استثنائاتى، نويسندگان زن اين صنف هم مروجين همين فرهنگ واپسگرا هستند. "سيمين دانشور" که بحق از جانب اين صنف به "بانوى داستان نويسى معاصر ايران" مفتخر شده، نيز روايت و "ورژن" زنانه جلال آل احمد است. زنان در آثار او در سايه و پناه مردان ملاک و نجيب زاده و خانهاى ضد سلطه "بيگانه، و مخالف "غربزدگى"، هويت مى يابند. اين زنان با نفرت "و استهزا نوخواهى، ارزشهايى بغايت واپسگرا را پاس مى دارند. ارتجاع ادبى سيمين دانشور رسالت بختکى را دارد که هرنوع روى آورى زنان به منفذى براى تنفس، به قالبى براى بيان عواطف و ارزشهاى نوين در زندگيشان را خفه مى کند. در فضاى آثار او زنان متجدد و مستقل، زنان سطحى، عشوه گر و مصرف کننده اى هستند که بدليل تماس و رابطه شان با "بيگانگان"، و روى آورى شان به رقص، سواد، موزيک و تجدد به هويت خودى و اصيل و فرهنگ مردسالار خيانت کرده اند. (سووشون، جزيره سرگردانى، از خاک به خاکسترو ...)

ارتجاع ادبى - ا رتجاع سياسى حاکميت جمهورى اسلامى، اسلام ضد غربزدگى و ضد بيگانه، بحق داروى سياسى نوستالژى اپوزيسيون ملى -ا سلامى و ثمره آرمان ضد غربزدگى حاکم بر صنف روشنفکر و اهل ادب ايران طى دهه هاى اخير بود. اين آرمان پس از انقلاب ٥٧ هم به پشتوانه ارتجاع سياسى جمهورى اسلامى، حيات خود درعرصه فرهنگى و ادبى را با پاشيدن سم تمدن ستيزى، قوم پرستى و زن ستيزى در ميان مردم ادامه داده است.سنت ادبى و فرهنگى معاصر ايران وجود و بقايش را مديون اختناق رژيم سلطنتى و استبداد مذهبى جمهورى اسلامى است که طى چند دهه اخير بضرب سانسور، سرکوب و خفقان هر نوع روزنه اى را به روى تامين نيازهاى معنوى و فرهنگى مردم از قبيل فيلم، موزيک، تئاتر و شعر را از خارج از ايران .بسته و محصولات اين صنف ادبى را به مردم تحميل کرده است. اين فضاى ملى -ا سلامى و زن ستيزانه غالب بر اين صنف و حاکم بر روشنفکران ايران است که به آقاى دولت آبادى اين جرات را داده که مبارزه زنان براى برابرى حقوقى در غرب را همانند خمينى و ساير آخوندهاى مرتجع، يک "بازى" و يک "مقوله عصبى" بنامد. اگر آثار دولت آبادى و امثال او هنوز در ايران بچاپ مى رسند، دليلش فقط اشتراک آرمانهاى ضد زن، بيگانه گريز و گذشته پرست اينها با جمهورى اسلامى است. اگر دولت آبادى و امثال او يک سال در فضاى فرهنگى و هنرى غرب زندگى ميکردند و داستان هايى نظير جاى خالى سلوچ، روزگار سپرى شده مردم سالخورده و ... را مى نوشتند، بازار چند هزار نفرى خريداران آثارشان در ايران را که از دست مى دادند، هيچ، که هدف حمله و تعرض پيشرو مهاجرين ايرانى مدرنيست و ضد مذهب و زن ستيزى هم قرار مى گرفتند. بى جهت نيست که دولت آبادى و امثال او چنين چهاردستى به "خاک وطن" چسبده اند. وى در مصاحبه اى ضمن اشاره به مهاجرت ميليونى مردم ايران، دلايل آن و دسته بندى مهاجرين، پس از روى کار آمدن ارتجاع اسلامى، ميگويد:" ... دسته اى که نه، انبوهى بى تابى و کم طاقتى خود را برداشته اند و رفته اند، که من جزو ايشان هم نبوده ام ... آخر زندگى انسان که با باد پر نشده است. سرو کاشغر نيز هم تا در خاک خود ريشه در نشانده داشت، سرو بود. اما چون از قلب خاک بدر کشيده شد، ديگر هر چه شايد بود و توانستى شد، اما سرو نبود." (گفتگو با دولت آبادى و ...، محمد محمدعلى، نشر قطره، ١٣٧٢) از "شکسته نفسى ها" و "نارسيسيسم" معمول ايشان که بگذريم آنچه که وى بى تابى و کم طاقتى انبوهى از مردم ميخواند، نزديک به دو دهه حاکميت ارتجاع مذهبى، جهنمى که اين ارتجاع براى زنان ساخته، صد و پنجاه هزار اعدام، هزاران سنگسار و چشم درآوردن و بريدن سرو دست مردم است. واقعا چرا دولت آبادى بيتاب و کم طاقت شده و مهاجرت کند؟ مگر دعواى او با ارتجاع اسلامى بر سر آزاديخواهى، ارزشهاى انسانى و بيحقوقى زنان است؟ مگر غير از اين است که او همان ارتجاع را در عرصه فرهنگى نمايندگى ميکند؟دولت آبادى بخوبى ميداند که خارج از ايران، نه فقط چيزى از "سرويّت" ايشان باقى نمى ماند، بلکه موج اعتراض مترقى به باورهاى چندش آور او، نه تنها زندگى او را با باد پر مى کند، بلکه او و قلب سنت فرهنگى منحط و آلوده به خرافات مذهبى، ناسيوناليست و زن ستيز را نشانه مى گيرد.

در خاتمه اگر منافع سرمايه ملّى و صنعت "خودى" در دهه چهل، آرمان غربزدگى، آل احمد و نفوذ او را در جامعه روشنفکرى و ادبى ايران موجب شد، سرمايه دارى رشد يافته در ايران و وجود جمهورى اسلامى بعنوان ثمره آرمان ملى-اسلامى و ضد مدرنيستى اپوزيسيون و روشنفکران ايران، اکنون بقول نادر بهنام ديگر صرفا آل احمدهاى پلاستيکى را در مقياسى کشيمنى توليد مى کند.بساط سنت فرهنگى و ادبى واپسگرا و ضد زن معاصر در ايران، با سقوط حامى و همزاد سياسى اش، جمهورى اسلامى، از جانب ميليونها مرد و زن تشنه نوخواهى و ارزش هاى پيشرو، برچيده خواهد شد. آزاديهاى سياسى و فرهنگى و ارزشهاى مدرن و سکولار جاى شايسته زن را در جامعه و در ادبيات و فرهنگ آن نقش خواهد زد.

بازگشت